الذكر « 1 » .
على الحقيقه عقل پدرى است ، علم قرّة العين او ، دو روح پيكرند از قدس آشتيان الارواح جنود * 37 بدين يردگاه غربت افتادهاند ، در اين حجرهء بشريّت از روى جنسيّت با هم انسى دارند ، دو همدماند در يك قالب . نحن روحان حللنا بدنا * 38 دو توأماند در يك مشيمه . ( مصراع )
كتوأ متى لوز بين ملحفتى قشر * 39 .
و زبدهء آن مغز اين سخن نغز است كه از نتايج ناطقهء روحپرور و لطايف طبع وقّاد و قريحهء منقاد ملك الوزراء مستفاد است . و انصاف ، چه گويم آن چالش « 2 » گلگون « 3 » مجالش در ميدان بيان نظما و نثرا كه هم توسن تازى در زير ران رياضت كشيده هم سركش ابرش پارسى در قود « 4 » بنان آورده . ( شعر )
توسن طبعش به تازى و درى گامآور است * گوئيا خود كرّهء تازىست يا كبك « 5 » درى
از شرم لفظ گهربارش لؤلؤ در قعر بحر متوارى ، از بيم بخشش بىكرانش دراهم نجوم به قلعهء قلعى فلك « 6 » ملتجى . ( شعر )
رأت جوده شهب النجوم فحلّقت * مخافة ان تعطى فرادى و توأما * 40
الخصلة الثانية فى رايه الثاقب و تدبيره الصائب . پوشيده نيست كه راى روشن و ضمير گلشن ملك الوزراء مرتشييد قواعد ممالك و تأسيس امن مذاهب و مسالك را ركن اوثق است . ( مصراع ) و الرأى قبل شجاعة الشجعان * 41 .
و به يقظات « 7 » حزم كار ديده و اشارات عقل متميّز ، مفسدان را خار در ديده خليده و مصلحان را گل در دل بشكفيده . لطف شمايل دلاويزش اولياء دولت را موجب تسحّب « 8 » و ادلال « 9 » گشته ، شراست « 10 » سياستش اعداى ملّت را سبب خذلان و اذلال آمده للاولياء كالغيث الغادى و على الاعداء كاللّيث العادى * 42 لاجرم به وجود راى جهانآراى او صورت دولت چون سرو آزاد همه گردن و سر آمده ، چون عبهر همه تارك و
هامش
( 1 ) . نخستين خوى عبارتست از خرد كه گوهر تمام چيزهاست و بدان وسيله نيروهاى نفسانى را مهار مىكنند و نسبت به حواس ديگر همچون تابش خورشيد جهانتاب است ، و درخت خرد با ميوهء انديشه زيور مىيابد و شكوفايى و بارورى آن به يادآورى و تذكر باز بسته است .
( 2 ) . چالش : جولان .
( 3 ) . گلگون : اسب .
( 4 ) . قود ( بر وزن قول ) : كشيدن اسب پشت سر خود .
( 5 ) . متن : كبكى .
( 6 ) . قلعهء قلعى فلك : دژ سربى رنگ آسمان .
( 7 ) . يقظات جمع يقظت : بيدارى .
( 8 ) . تسحّب : ناز كردن .
( 9 ) . ادلال : ناز فروختن .
( 10 ) . شراست : بدخويى و شدت خلاف و نزاع .