ترسد . . . ، شود .
كژدم از خبث طبيعت بزند سنگ به نيش
من خود از كيد عدو باك ندارم ليكن . . . )
سعدى .
كژى از تير نيايد .
تمثل :
بفرمود تا رفت پيشش هجير * به دو گفت كژى نيايد ز تير .
فردوسى .
كژى بهتر از راستى در كمان .
عنصرى . نظير : راستى ابرو در كجى است .
كسادى بازار و كرايهء دكان .
كس آرزو نكند از سراب نيلوفر .
مجو ز گنبد نيلوفرى وفاق از آنك . . . )
قاآنى
كسان كه تلخى زهر طلب نميدانند ترش شوند و بتابند روز اهل سوال ترا كه مىشنوى طاقت شنيدن نيست مرا كه مىطلبم خود چگونه باشد حال .
منسوب برودكى .
كسانى كه بد را پسنديدهاند ندانم ز نيكى چه بد ديدهاند .
كسانى كه پيغام دشمن برند ز دشمن همانا كه دشمنترند .
رجوع به : با كم از تركان . . . ، شود .
كسانى كه رخت از جهان بردهاند همه در غم زيستن مردهاند كه و مه طلبكار عمرند و بس كسى را به مردن نيايد هوس .
امير خسرو .
كسانى كه مردان راه حقند خريدار بازار بىرونقند .
سعدى .
كس آورد با كوه خارا نكرد
از او بازگشتند دل پر ز درد . . . )
فردوسى .
رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
كس از برون شيشه نبويد گلابرا
بشكن دلم كه رايحهء درد بشنوى . . . )
نوعى خبوشانى نظير :
عود بر آتش نهند و مشك بسايند .
سعدى .
كس از باد سارى دلاور مباد كه بدهد سر از باد سارى بباد .
اسدى .
كس از بهر كسى خود را نكشته است
بجز شيرين كه در خاك درشت است . . . )
نظامى .
كس از پيشبينى نبيند گزند
حسابى كه فرمود راى بلند . . . )
نظامى .
كس از خواست يزدان كرانه نيافت ز كار زمانه بهانه نيافت .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .