از براى آنكه اين حركت و سكون مستدعىاند مسبوقيت به غير را ؛ از براى آنكه حركت ، حصول اوّل جسم است در مكان بعد حصول جسم در مكان ديگر و سكون در اين حفظ نسبتى است كه حاصل است از براى جسم به اشيا كه صاحب وضع است ؛ به آنكه باشد مستقرّ در مكان واحد ؛ و ذكر سكون در غير اين از مقولات ، لايق اين مقام نيست . پس ظاهر شد كه حركت مسبوق است به مكان اوّل و حصول است در مكان ثانى ؛ و سكون مسبوق است به نسبت به اين [ 6 ] نوع ؛ از جهت آنكه محافظت شىء ، فرع حصول آن شىء است .
پس ثابت شد كه هر جسم كه هست ، منفكّ نشود از موجدى ؛ و هرچيز كه منفكّ نمىشود از موجدى ، پس آن محدث است بديهتا و الّا كه چنين نباشد ، لازم مىآيد قدم محدث ، و قدم محدث باطل . پس هر جسم محدث است .
و امّا عرض ، از جهت آنكه عرض تابع متحيّز است و هر محلّ كه متحيّز است حادث باشد ، عرض به طريق اولى حادث خواهد بود . « 1 » ثابت شد كه عالم حادث است ، پس هست مؤثّر در عالم اللّه تعالى در حال اختيار ؛ از براى آنكه اگر باشد مؤثّر در عالم به طريقى « 2 » كه موجب « 3 » باشد ، از سه حال بيرون نيست : يا موجب بالذات است يا موجب به شرط قديم است يا موجب به شرط حادث است ، و اين هر سه باطل است .
امّا اوّل ، از براى آنكه اگر اللّه تعالى موجب بالذات باشد ، تخلّف نمىكند « 4 » اثر
هامش
( 1 ) . س : + و هر محل كه .
( 2 ) . س : طريق .
( 3 ) . موجب به فتح جيم ، اسم مفعول از ايجاب است و ضدّ مختار . فاعل موجب با مختار سه فرق دارد :
الف - مختار مىتواند با قصد و اراده كارى را انجام دهد و يا همان كار را ترك كند ، ولى فاعل موجب چنين نيست . ب - فعل مختار ، مسبوق به علم و قصد و اراده است ؛ ولى فعل موجب چنين نيست . ج - جايز است كه فعل مختار را از او تأخير افتد ، ولى فعل موجب هرگز از موجب جدا نمىشود ، مانند نور خورشيد از خورشيد .
( 4 ) . يعنى آثار و مخلوقات خداوند حتما همانند او خواهند بود و چون خداوند قديم است ، آثارش هم قديم خواهند بود ؛ و اين باطل است .