گنج يادت در دل ويرانه پنهان مىكنم * نشكند كس تا طلسم گنج بىپايان من
سايهء عشقت به ديوار سرايم افكنم * تا نيفتد سايهء بيگانه بر ايوان من
گرچه « بيدل » ماندم امّا عشقت اى پيمانشكن * جاودانه لوح زرّينى است در ديوان من
خواستم
خواستم شعرى سرايم رنگ آه * ز آبگين دل زدايم زنگ آه
خواستم با تيشهء فرهاد دل * بيستونم بشكند فرياد دل
خواستم اينك كه از بغض پُرم * ديو دهشت را گلوگه بفشرم
درّ مضمون سخن خرمن كنم * خوشه خوشه توشهء دامن كنم
كولهبار غم نهم بر دوش كلك * بگسلم مُهر لب خاموش كلك
با عروس طبع خود سودا كنم * واژهها پيرايم و آرا كنم
جوهر معنى كشم از چشم خويش * سر فرود آرم به پاى خشم خويش
سرشكسته خامه را خونين كنم * دل سوار مركب چوبين كنم
غربت انديشه از سر در كنم * با پرستوى نجابت سر كنم
پل زنم بر رود كفآلود خلق * نهضتى خيزد ز آه و دود خلق
شب اهورا آتشى روشن كنم * بر تن از گلبرگ پيراهن كنم
اسب مشكين يال شب را زين كنم * سير در معراج هفت آيين كنم
بنگرم ابريشم مهتاب شب * حلقهها بگسسته در مرداب شب
خواستم در خلوت لا هو زنم * بىخود از خود گردم الّا هو زنم
خواستم نقبى زنم تا خانقاه * خرقهاى پشمينه پوشم بين راه
نخبه آيين شريعت شهپرم * دل به مستان طريقت بسپرم
خواستم همراه خضر جان شوم * جرعهنوش چشمهء حيوان شوم
بىدراى كاروان سالار شب * بگذرم از كوى تنگ و تار شب
خواستم با خود دمى خلوت كنم * بار ديگر با دلم بيعت كنم