ازوست :
گر براى خدمت مردم مهيا نيستيم * بار دوش و خار راه كس به دنيا نيستيم
گر تهيدستيم و ما را نيست نيروى كرم * بر در اهل كرم چون بنده بر پا نيستيم
جز مناعت آسمان سرمايهيى با ما نداد * بهترين سرمايه را داريم و دارا نيستيم
زيردست كهنه رندان مىشود گر عمر طى * بار دست اين و آن چون طفل نوپا نيستيم
وسعت دنياست بر ما تنگناى غم ، و ليك * هركه را باشد هنر با ماست ، تنها نيستيم
گرچه گمناميم و ناپيدا ، ولى آواز ما * از سخن سر بركشد روزى كه پيدا نيستيم
روز عرض دانش ار بىدانشان فرصت دهند * قطرهيى هستيم اگر همسنگ دريا نيستيم
با تن چون موى از نازكخياليهاى طبع * در سخن جان مىدميم امّا مسيحا نيستيم
گرچه خاك فارس فخر پرتو بيضائى است * ما بكاشان جاى داريم اهل بيضا نيستيم
* * *
ما فرقه كه شاعر و سخنآراييم * بدبختترين مردم دنياييم
خورشيد معارفيم ، امّا در ملك * آن ذرّه كه در حساب نايد ماييم
پرتو بيضائى تاكنون همسر اختيار نكرده و مجرّد زيسته است ، و بنده در مقطع غزلى گفتهام :