تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة الولاية ( سر سلوك ) ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
توان چشيدن « مرگ اختيارى » را دارد كه :
تو بندگى چون گدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بنده‌پرورى داند
و چه نيكو مولانا در قصه « بازرگان و طوطى » راه رهايى و پرواز به سوى محبوب و آزادى حقيقى يافتن را نشان داد تا از خود آزاد نشوى و آزاده نگردى ، به آزادى نخواهى رسيد ، تا نميرى و مردن را تجربه و احساس نكنى هرگز زنده ماندن و زنده بودن را نمىتواند تجربه و حسّ نمايى كه :
بود بازرگانى او را طوطئى * در قفس محبوس زيبا طوطئى چون‌كه بازرگان سفر را ساز كرد * سوى هندوستان شدن آغاز كرد هر غلام و هر كنيزى را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوى زود ؟ هر يكى از وى مرادى خواست كرد * جمله را وعده بداد آن نيك مرد گفت طوطى را چه خواهى ارمغان * كارمت از خطهء هندوستان گفتش آن طوطى كه آنجا طوطيان * چون ببينى كن ز حال من بيان كان فلان طوطى كه مشتاق شماست * از قضاى آسمان در حبس ماست بر شما كرد او سلام و داد خواست * و از شما چاره ره و ارشاد خواست گفت مىشايد كه من در اشتياق * جان دهم اينجا بميرم در فراق ؟ اين روا باشد كه من در بند سخت * گه شما بر سبزه گاهى بر درخت ؟ اينچنين باشد وفاى دوستان * من در اين حبس و شما در بوستان ؟ ياد آريد اى نهان زين مرغ‌زار * يك صبوحى در ميان مرغ‌زار ياد ياران يار را ميمون بود * خاصّه كان ليلى و اين مجنون بود قصهء طوطى جان زينان بود * كو كسى كو محرم مرغان بود كو يكى مرغى ضعيفى بىگناه * و اندرون او سليمان با سپاه باز مىگردم از اين اى دوستان * سوى مرغ و تاجر هندوستان مرد بازرگان پذيرفت آن پيام * كو رساند سوى جنس از وى سلام