توان چشيدن « مرگ اختيارى » را دارد كه :
تو بندگى چون گدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بندهپرورى داند
و چه نيكو مولانا در قصه « بازرگان و طوطى » راه رهايى و پرواز به سوى محبوب و آزادى حقيقى يافتن را نشان داد تا از خود آزاد نشوى و آزاده نگردى ، به آزادى نخواهى رسيد ، تا نميرى و مردن را تجربه و احساس نكنى هرگز زنده ماندن و زنده بودن را نمىتواند تجربه و حسّ نمايى كه :
بود بازرگانى او را طوطئى * در قفس محبوس زيبا طوطئى
چونكه بازرگان سفر را ساز كرد * سوى هندوستان شدن آغاز كرد
هر غلام و هر كنيزى را ز جود * گفت بهر تو چه آرم گوى زود ؟
هر يكى از وى مرادى خواست كرد * جمله را وعده بداد آن نيك مرد
گفت طوطى را چه خواهى ارمغان * كارمت از خطهء هندوستان
گفتش آن طوطى كه آنجا طوطيان * چون ببينى كن ز حال من بيان
كان فلان طوطى كه مشتاق شماست * از قضاى آسمان در حبس ماست
بر شما كرد او سلام و داد خواست * و از شما چاره ره و ارشاد خواست
گفت مىشايد كه من در اشتياق * جان دهم اينجا بميرم در فراق ؟
اين روا باشد كه من در بند سخت * گه شما بر سبزه گاهى بر درخت ؟
اينچنين باشد وفاى دوستان * من در اين حبس و شما در بوستان ؟
ياد آريد اى نهان زين مرغزار * يك صبوحى در ميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون بود * خاصّه كان ليلى و اين مجنون بود
قصهء طوطى جان زينان بود * كو كسى كو محرم مرغان بود
كو يكى مرغى ضعيفى بىگناه * و اندرون او سليمان با سپاه
باز مىگردم از اين اى دوستان * سوى مرغ و تاجر هندوستان
مرد بازرگان پذيرفت آن پيام * كو رساند سوى جنس از وى سلام