از آن سو مردم شهر در حالى كه به يكديگر مژده مىدادند به طرف خانه لوط هجوم آوردند ، ( 67 ) .
لوط گفت اينان ميهمانان منند ، مرا رسوا مكنيد ( 68 ) .
و از خدا بترسيد ، و مرا خوار مسازيد ( 69 ) .
گفتند مگر به تو نگفتيم كسى را به خانه ات راه مده ( 70 ) .
لوط ( از ناچارى دختران خود را عرضه كرد تا شايد از تجاوز ميهمانانش صرفنظر كنند و ) گفت اگر هم مىخواهيد كارى بكنيد اين دختران من حاضرند ( 71 ) .
به جان تو اى محمد كه قوم نامبرده در مستى خود آن چنان بودند كه نمىفهميدند چه مىكنند ( 72 ) .
پس ناگهان در هنگام طلوع آفتاب صيحه اى كارشان بساخت ( 73 ) .
و ما شهرشان را زير و رو كرديم و سنگى از سجيل بر آنان بباريديم ( 74 ) .
در اين داستان آياتى است براى مردم متفرس و چيز فهم ( 75 ) .
و هم در راهى است استوار ( 76 ) .
آرى در اين داستان آيتى است براى مؤمنين ( 77 ) .
و به درستى كه اصحاب ايكه ستمكاران بودند ( 78 ) .
ما از ايشان انتقام گرفتيم ، و بدرستى كه اين دو قوم بر سر شاهراهى قرار دارند ( 79 ) .
اصحاب حجر هم فرستادگان خدا را تكذيب كردند ( 80 ) .
و هر چه ما معجزه برايشان فرستاديم از آن اعراض نمودند ( 81 ) .
از كوه ها خانه ها مىكندند در حالى كه خاطر جمع و در امن بودند ( 82 ) .
ولى صيحه ايشان را در صبحگاهى بگرفت ( 83 ) .
و آنچه زحمت كشيده بودند بدردشان نخورد ( 84 ) .
بيان آيات
بعد از آنكه خداى تعالى پيرامون استهزايى كه مشركين به رسول خدا ( ص ) و كتاب نازل بر او ، و همچنين پيرامون اقتراح آنان كه بايد ملائكه را بياورد و اينكه اگر ملائكه را هم بياورد ايمان نخواهند آورد ، با روشنترين بيان بحث فرمود ، اينك در اين آيات شروع به نصيحت آنان نموده ، در دو آيه اول بشارت و انذار مىدهد ، و آن گاه با ذكر داستانى كه جامع هر دو جهت است - يعنى داستان ميهمانان ابراهيم ( ع ) كه براى او بشارت آورده بودند ، آن هم بشارتى كه هيچ انتظارش را نداشت ، و براى قوم لوط ( ع ) عذاب آورده بودند ، آن هم عذابى كه از شديدترين