در آن نيست ، از هر كسى هم كه سر زند به حكم و قضاى من است . اگر اغواء كنى به اذن من كردى و اگر نتوانى و ممنوع شوى به مشيت من ممنوع شده اى ، و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزى نيستى . تنها مالك و اختياردار آن امورى هستى كه من مالكت كردهام ، و آنچه كه من قضائش را رانده باشم ، و من چنين راندهام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتوانى بكنى ، مگر تنها آنهايى كه پيرويت كنند . . .
* ( « إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ » ) * .
اين همان قضايى است كه گفتيم در آيه سابق در امر اغواء به رانده شدنش اشاره شده ، كه مىفرمايد غير او كسى در آن دخالتى ندارد .
و حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند ، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند ، و چون بنده خدا هستند به شيطان تسلطى بر ايشان نداده تا هر چه مىخواهد - كه همان اغواى ايشانست - مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند ، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند ، و او مالك و مدبر همه است ، چيزى كه هست شيطان را بر افرادى كه خودشان ميل به پيروى او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپردهاند مسلط فرموده ، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايى دارد .
پس اگر در آيه شريفه دقت به عمل آوريم خواهيم ديد كه آيه شريفه ابليس را از سه جهت اصلى پاسخ رد داده است .
اول اينكه ابليس بندگان خداى را منحصر در مخلصين كرده ، و سلطنت خود را بر آنان نفى نموده و ما بقى افراد بشر را كه بر آنان تسلط دارد بنده خدا ندانسته است ، و خداى تعالى در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند . چيزى كه هست سلطنت ابليس را نسبت به بعضى از بندگانش نفى و نسبت به بعضى ديگر اثبات نمود .
دوم اينكه آن ملعون براى خود در اغواى بشر دعوى استقلال نمود ( هم چنان كه از ظاهر جمله « لاغوينهم » كه در سياق مخاصمه با خدا و انتقام واقع شده استفاده مىشود ) و خداى سبحان او را در اين ادعا رد نموده پندارش را باطل خواند ، و فرمود كه دشمنى او و انتقامش نيز ناشى از قضاى خداست ، و تسلطش بر بشر ناشى از تسلط او است كه او را نسبت به اغواى آنان كه به سوء اختيار از او پيروى كنند تنها مسلط فرموده است .
بنا بر اين ابليس ملعون نبايد به خود ببالد ، زيرا عليه خدا كارى از پيش خود نكرده و امرى را عليه او فاسد ننموده است ، چون اگر اهل ضلالت را اغواء كرده ، به قضاى