مقدمهء وصول به غايت است ، پس فعل آنها كه همان حركت آنها به سوى غايت است خود خير بالذات نيست اما در نهايت به خير بالذات كه همان غايت باشد منتهى مىشود . لذا مىفرمايند : « او منتهياً الى خير مطلوب بالذات » .
جواب دوم اين كه غناى ذاتى الهى از خلايق به اين معنا نيست كه او در افعال خود غايتى ندارد ؛ زيرا وجود غايت به اين معنا نيست كه فاعل به آن غايت نيازمند است ؛ به جهت آن كه در موردى مانند افعال الهى ، ممكن است غايت وجود داشتهباشد اما آن غايت ، عين ذات فاعل باشد .
توضيح اين كه خداى متعال به ذات بسيط خود از آن جهت كه كمال محض است محبوب و مطلوب خود مىباشد و از آن جهت كه حُب به ذات خويش دارد حب به صفات تفصيلى خويش از جمله به فاعليت خويش دارد و حب به فاعليت ، او را به صدور فعل بر مىانگيزاند ، ملاحظه مىشود حب به فاعليت او كه غايت ذاتى اوست از رهگذر حب ذات او به ذات خود ، در مرتبهء ذات او حاصل است و همين غايت كه متقرر در مرتبه ذات اوست او را به صدور فعل خارجى و غايات بالعَرضى كه درخارج بر آنها مترتب خواهد شد برمىانگيزاند .
پس در مورد واجب تعالى او غايت دارد اما غايتى كه متحد با ذات اوست . و آنچه بر فعل او از غايات مترتب مىشوند آنها غايات بالعرض مىباشند كه خلايق به آنها منتفع مىشوند .
پاسخ به ادعاى معتزله
متن
ويردّ الثاني أنّه وإن لم يستلزم حاجته . . . فاعليّته على شيءٍ .
ترجمه
نظريهء دوم ( معتزله ) گرچه مستلزم آن نيست كه واجب تعالى به غير خود محتاج باشد و خو درا با