هستند ، چون رسول خدا ( ص ) در خانهام سلمه دست على و فاطمه و حسن و حسين ( صلوات اللَّه عليهم ) را گرفت و داخل كسائشان كرد ، و ام سلمه عرضه داشت : آيا من از اهل تو نيستم ؟ فرمود : تو عاقبت بخيرى ، ولى ثقل من و اهل من و اهل بيت من اينهايند ( تا آخر حديث ) « 1 » .
مؤلف قدس سره : در كافى به سند خود از ابى بصير از آن جناب مثل اين حديث را با مختصر اختلافى در عبارت نقل كرده است « 2 » .
و در تفسير برهان از ابن شهر آشوب از تفسير مجاهد روايت شده كه گفت : اين آيه در باره امير المؤمنين ( ع ) نازل شد ، آن روزى كه رسول خدا ( ص ) آن جناب را جانشين خود در مدينه كرد به او عرضه داشت يا رسول اللَّه آيا مرا جانشين خود بر زنان و كودكان مىكنى ؟ فرمود : يا امير المؤمنين ! آيا راضى نيستى اين كه نسبت به من به منزله هارون باشى نسبت به موسى ، كه به او گفت : « اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ » ( اى هارون جانشينى من كن در قومم ، و بين آنان اصلاح كن ) جمله : * ( « وَأُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ » ) * هم از همين باب است .
مجاهد مىگويد : خداى تعالى على را ولى امر امت كرد ، هم بعد از محمد ( ص ) و هم در زندگى آن جناب ، كه رسول خدا ( ص ) به امر خداى تعالى آن جناب را جانشين خود در مدينه كرد ، پس خداى تعالى بندگان را مامور به طاعت از على ( ع ) و ترك مخالفت او كرده است « 3 » .
و در همان كتاب از مجاهد و او از ابانه فلكى روايت كرده كه گفت : اين آيه در روزى نازل شد كه ابو بريده از على ( ع ) نزد رسول خدا ( ص ) شكايتى كرد ، ( تا آخر حديث ) « 4 » .
و در عبقات از كتاب ينابيع الموده تاليف شيخ سليمان بن ابراهيم بلخى از مناقب از سليم بن قيس هلالى از على بن ابى طالب روايت آمده كه در حديثى فرمود : و اما نزديكترين حالتى كه بنده خدا به خاطر آن به ضلالت نزديك مىشود ، اين است كه حجت خداى تبارك و تعالى و شاهد او بر بندگانش را نشناسد ، حجتى كه خود خداى تعالى بندگانش را امر به طاعت او كرده ، و ولايت او را بر وى واجب نموده است .
هامش
( 1 ) تفسير عياشى ج 1 ص 249 حديث 169 .
( 2 ) اصول كافى ج 1 ص 286 حديث 1 .
( 3 و 4 ) تفسير برهان ج 1 ص 386 حديث 31 و مناقب 3 ص 15 سطر 6 و 11 .