زمين ، از براى تو مىآمدم . ( 1 ) رسول عليه السلم گفت أ عند شدتى تتركنى در وقت سختى مرا هرزه بمىگذارى . جبريل گفت : يا احمد لا استطيع ان انظر اليك و انت تعالج غصص الموت . گفت :
طاقت نمىدارم كه در تو نگرم و تو در سكرات مرگ مىباشى .
پس جبريل بر آسمان رفت پس ملك الموت بيامد و قبض روح رسول عليه السلام مىكند .
a
63
I
و رسول را عقل بر جاى خود بود و در وى هيچ تغييرى پديد نيامد ، و زنان رسول جمله حاضر بودند و عايشه نزديك نشست و رسول عليه السلام او را گفت : لقد رضيتك قبل - اليوم و انك زوجنى فى الاخرة . گفت : من ترا پسنديده بودم پيش از امروز و تو جفت من باشى روز قيامت . پس او را گفت :
تاخرى . تو باز پس نشين . عايشه با جاى خود نشست .
( 2 ) پس فاطمه نزديك آمد و گفت : جان من فداى تو باد .
يك كلمه با من بگوى كه مرا بدان دل خوش باشد . پس رسول عليه السلام با او سخن گفت . پس او را گفت : تاخرى فتاخرت .
گفت : باز پس نشين . او باز پس نشست . پس فاطمه گفت : حسن و حسين را ، و ايشان هر دو كودك خرد بودند ، كه نزديك شويد به جد خويش رسول اللّه عليه السلام . ايشان نزديك شدند و سخن گفتند كه يا جداه ، رسول عليه السلام ايشان را جواب نداد از سكرات مرگ . چون حسن و حسين آن حال ديدند بگريستند ، گريستنى سخت ، و حسن مىگفت :
يا جداه لا تنظر الى نظرة واحدة و كلمنى كلمة اذكرها بعدك فى ايام حياتي يا جداه لو كانت امى اخبرتنى قبل ان تصير كما ارى فدخلت عليك فلزمتك و قبلتك و تروحت من رائحتك و استبقيت من رويتك و كنت احب الناس اليك .
( 3 ) حسن گفت : يا جداه ، نمىنگرى به من يك نظرت با من يك سخن بگوى تا پس از تو در ايام حيات من ياد مىكنم . يا جداه ، اگر مادرم مرا خبر داده بودى ، پيش از آنكه ترا بدين حالت ديدم ، من بيامدمى و لازم تو بودمى و ترا بوسه دادمى و از بوى تو راحتى بيافتمى و از ديدار تو محروم نشدمى و تو مرا از همه مردمان دوستر داشتى .