( 1 ) او چيزى خواست . مختار چيزى نداد و پرسيد آيا از مهدى نامهيى آوردهاى . گفت : نه . چند روزى او را زندانى و سپس آزاد كرد و گفت : از پيش ما برو . و عبيد الله از مختار گريخت و به بصره پيش مصعب بن زبير رفت و به خانه دايى خود نعيم بن مسعود تميمى نهشلى فرود آمد . مصعب دستور داد صد هزار درم به او پرداختند . مصعب بن زبير دستور داد مردم براى جنگ با دشمن خود ( يعنى مختار ) آماده شوند و زمانى را براى حركت معين كرد و در جايى پايگاه قرار داد و سپس از همان پايگاه حركت كرد و بر بصره عبيد الله بن عمر بن عبيد الله بن معمر را گماشت . چون مصعب حركت كرد ، عبيد الله بن على از همراهى با او خوددارى كرد و ميان دايىهاى خويش ماند . ولى دايى بزرگش نعيم بن مسعود همراه مصعب حركت كرد . چون مصعب از بصره دور شد فرزندان سعد بن زيد منات بن تميم پيش عبيد الله آمدند و گفتند : ما هم دايىهاى تو هستيم و ما را هم در تو بهره و نصيبى است ، پيش ما بيا كه دوست مىداريم تو را گرامى داريم . گفت : آرى و پيش ايشان رفت . آنان او را ميان خود منزل دادند و در حالى كه خود كراهت داشت با او به خلافت بيعت كردند . عبيد الله بن على مىگفت : شتاب مكنيد و اين كار را انجام مدهيد و آنان از پذيرش گفتارش خوددارى كردند . اين خبر به اطلاع مصعب رسيد و موضوع را براى عبيد الله بن عمر بن عبيد الله بن معمر نوشت و او را ناتوان شمرد و گفت : چگونه از كارى كه در مورد عبيد الله بن على شده است بىخبر ماندهاى و چگونه آگاه نشدهاى كه با او بيعت كردهاند . آن گاه مصعب دايى عبيد الله بن على را فراخواند و به او گفت : من تو را گرامى داشتم و در كارهاى ميان خودم و تو همواره نسبت به تو نيكى كردم چه چيز موجب شد در مورد خواهرزادهات اين كار را انجام دهى و او را در بصره بگذارى كه مردم را بشوراند و نسبت به آنان خدعه و مكر ورزد . نعيم بن مسعود به خدا سوگند خورد كه اين كار را او انجام نداده و يك كلمه از اين داستان را نمىداند . مصعب سخن او را پذيرفت و او را تصديق كرد . مصعب گفت : من براى عبيد الله بن عمر نامه نوشتهام و او را از غفلتى كه در اين مورد كرده است سرزنش كردم . نعيم بن مسعود گفت : هيچ كس نبايد موجب تحريك بيشتر او گردد ، من خود اين موضوع را كفايت مىكنم و او را پيش تو مىآورم . نعيم حركت كرد و خود را به بصره رساند افراد خاندان حنظلة و عمرو بن تميم را جمع كرد و با آنان پيش افراد بنى سعد رفت و گفت : به خدا سوگند در اين كارى كه كرديد براى شما خيرى وجود ندارد و گويا مىخواهيد تمام قبيلهء تيم را به هلاك اندازيد . خواهرزادهام را به من بسپريد ، آنان ساعتى يك ديگر را سرزنش
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٧