و تعادت الاسود العادية كعادتهم على أولئك القردة « 1 » حتّى خرج سوار السّور من يدهم و لم يبق ثبات الرّجل على أحدهم « 2 » .
سدّ قرار « اوسمى » از تهاجم آن فوج كيوان اوج ، و تلاطم آن بحر جهانآشوب آهنين موج ، صفت « قد بلغ السّيل الزّبى » « 3 » پذيرفته منخرم « 4 » ، و آتش اضطرابش مضطرم « 5 » گشت ، و سوزش و شورش بر دل پرشورش افتاده ديگر در آن محال « 6 » بخيالات محال « 7 » مجال محال « 8 » نيافت ، و به همراهى اعوان وكواك « 9 » ، طريق وكوكة « 10 » پيش گرفته روى بتافت ، و از راه بلادت « 11 » بر بلاد « آوار » آوارگى گزيد ، و أوار « 12 » نار فساد او از آب شمشير انطفا « 13 » گرفت ، و عموم « لكزيّه » به لكز « 14 » تأديب ، دست فرسود خذلان و مزارع و مذارع « 15 » ايشان پا مال مذارع « 16 » حصان [ 1 ] « 17 » يلان گشته حصانات « 18 » و
هامش
[ 1 ] - ط ، احصان .
( 1 ) - و حمله آوردند شيران بيشهء حملهآورنده همچنانكه خوى آنهاست بر آن بوزينگان .
( 2 ) - تا آنكه بيرون شد خلخال حصار ( اضافهء تشبيهى ) از دست آنان ، و نماند پايدارى بر يكى از ايشان .
( 3 ) - زبى جمع زبيه است و آن گودالى است كه براى شكار شير كنند و اصل آن رابيه است ( بلندى ) كه آب آن را نگيرد و گاهى كه سيل بدان برسد جارف بود . براى شدت كار مثل زنند ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 4 ) - شكافته ( ر ب ) .
( 5 ) - شعلهور .
( 6 ) - اطراف .
( 7 ) - ناممكن ( ر ب ) .
( 8 ) - مكر و فريب ( ر ب ) .
( 9 ) - بددل و ترسنده ( ر ب ) .
( 10 ) - گريختن از جنگ ( ر ب ) .
( 11 ) - كند ذهنى .
( 12 ) - گرمى آتش ( ر ب ) .
( 13 ) - خاموشى .
( 14 ) - لگد زدن ( ر ب ) . لگد .
( 15 ) - دههاى ميان زمين زراعت و دشت ( ر ب ) .
( 16 ) - دست و پاى ستور ( ر ب ) .
( 17 ) - اسب نر و نجيب كه شخم آن عزيز دارند ( ر ب ) .
( 18 ) - ج حصان بفتح اول ، زن پارسا يا شوهردار ( ر ب ) .