به تماشاى رزمگاه ايستاده بود . سواران و سربازان گلولهباران بسنگرهاى خطيب تاختند . مجاهدان بجنگ درآمده از همه سنگرها بجلوگيرى كوشيدند . ولى در برابر آن آتش ايستادگى نتوانستند . خواه و ناخواه سنگرها را رها كرده بسوى شهر پس كشيدند و بسيارى از ايشان آماج تير شده به خاك افتادند . سواران تا باغهاى خطيب بلكه تا خود آبادى پيش آمده آن پيرامون را فراگرفتند . مجاهدان پراكنده و پريشان تا چهار بخش ( يكى از كويهاى تبريز ) پس نشستند . كمكم خبر در شهر پراكنده شده آشفتگى در كار - ها پديد آمد . مجاهدان دست و پا گم كرده ندانستند چه بايد كرد ، و چون گلوله پياپى رسيده سواران همچنان پيش ميآمدند كسانى در آنجا هم جاى ايستادن نميديدند .
در چنين گيرودارى ناگهان سردار با يكتن نوكر اسب تازان خود را به آنجا رسانيد ، و بىآنكه به گريختگان پردازد و يا در جايى درنگ كند همچنان پيش رفت و با آنكه گلوله پياپى ميريخت درنگ ننموده اسب تاخت ، و چون بجايى رسيد كه دولتيان پديدار شدند از اسب پايين آمده خود را بباغى كشيد ، و ديوارى را سنگر كرده يكتنه بجنگ پرداخت و تو گويى سپاهى بجنگ درآمده در اندك زمانى جلو تاخت را بست . يكهتازان از دولتيان كه راه شهر را باز ديده گام بگام شليككنان پيش مىآمدند در نخستين تير يكى از ايشان را از پا درآورد . سپس فرصت نداده ديگرى را پهلوى او خواباند . پشت سر هم چند تن را به خاك انداخت . سواران كار را سخت ديده بايستادند و هرچند تن به پشت ديوارى درآمده بپيكار پرداختند . در اين ميان كسانى از دليران مجاهدان سردار را در راه ديده از پشت سر او برزم برگشته بودند . از جمله يارمحمد خان كرمانشاهى و حسن كرد هر يكى از اينان هم سنگرى گرفته جانبازانه بجنگ درآمدند ، و از اين گوشه و از آن گوشه بگلوله باران پرداختند . نيز گرجيان خود را رسانده به بمباندازى برخاستند . همچنين از سوى خيابان يكدسته به يارى شتافتند . تا ديرى جنگ بس سختى برپا و دولتيان كه فيروزانه پيش آمده و خود را تا كنار شهر رسانيده بودند به آسانى بازپس نميگرديدند . از اينسو مجاهدان سختترين جانفشانى را ميكردند . خود سردار ، آن ميكرد كه شايسته نامش مىبود . سواران خواه و ناخواه پس نشستند و مجاهدان خود را بسنگرها رسانيدند . در اين ميان توپچى نيز گلولهافشانى آغاز كرد . نميدانم اين خونريزى چند ساعت كشيد .
اين ميدانم دولتيان پس از فيروزى شكست يافتند و با همه پافشارى و دليرى كه از خود نمودند جلو شكست را نتوانستند گرفت ، و پس از كشته شدن انبوهى ، ديگران چاره جز گريختن نديدند . بگفته روزنامه انجمن چندان بتنگى افتاده بودند كه بيشتر ايشان تفنگ و فشنگرا ريخته جان بدر ميبردند .
اين خود شگفت بود كه ستار خان در چنان هنگامى خود را برزمگاه رسانيد . در اينباره حاج محمد على بادامچى چنين ميگويد : آن روز من پيش ستار خان بودم . چون جنگ برخاست او با دوربين خطيبرا ميپاييد . يك بار ديدم بانك برآورد : « بچهها را
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 850
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٥٠