بر آن گماشت ، و در زندانها را شكست و هر كس در آن بود خارج كرد . و يكباره بر مدينه استيلا يافت .
در همان روز كه محمّد بن عبد اللّه در مدينه خروج كرد و بدان كارها دست زد مردى كه به دو اوس عامرى مىگفتند از مدينه به سوى منصور شتافت ، و نه روز راه پيمود و شبانگاه به مقصد رسيد ، و در مقابل دروازهء شهر ايستاده همچنان فرياد كرد تا آنكه صداى وى را شنيده وارد شهرش كردند . ربيع حاجب به دو گفت :
در اين وقت شب كه امير المؤمنين در خواب است چه كارى دارى ؟ اوس گفت :
ناچار بايد امير المؤمنين را ملاقات كنم ، ربيع نزد منصور رفته وى را از آمدن آن مرد آگاه كرد ، و سپس او را نزد منصور برد ، اوس گفت : اى امير المؤمنين محمّد بن عبد اللّه در مدينه خروج كرد . و فلان كار و فلان كار را مرتكب شد .
منصور به دو گفت : تو خود او را ديدى ؟ گفت : آرى او را بالاى منبر رسول خدا ( ص ) ديدم و با او گفتگو كردم ، منصور وى را در خانهاى جا داد ، و از آن پس پى در پى اخبار در اين باره به منصور مىرسيد ، منصور نيز به اوس عامرى اجازه داد از خانه خارج شود ، و به دو وعده كرد كه دربارهاش نيكى كند و جايزهاى به دو بدهد .
سپس از اوس پرسيد : چند شبه از مدينه به اينجا رسيدى ؟ اوس گفت :
مدّت نه شب ، منصور نيز نه هزار درهم به دو عطا كرد . منصور از آن پس مدّتى درنگ كرد و همچنان به انديشه پرداخت ، و ميان او و محمّد بن عبد اللّه نامهها ردّ و بدل شد ، و هر يك از ايشان به ديگرى نامههايى نوشت كه از مكاتيب كم نظير و پسنديده به شمار مىآمد ، و هر يك در نامههاى خود به دلايلى گوناگون متوسّل شدند ، تا آنكه سرانجام منصور پسر برادر خود عيسى بن موسى را براى جنگ با محمّد بن عبد اللّه فرستاد .
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص٢٢٥