كأنّه كان مطويا على إحن * و لم يكن فى قديم الدّهر أنشدنى
« إنّ الكرام إذا ما أيسروا ذكروا * من كان يألفهم فى المنزل الخشن »
به تو گلايه مىكنم از روزگارى كه مرا مالش و گوشمال داد چونان پوست دبّاغى شده ، و چه كسى بر زمان مىتازد ؟
و گلايه مىكنم از دوستى كه به جهت دوستى با او روزگارى مورد غبطهء مردم بودم ، و مرا تنها و بدون آرامش رها كرد .
و صفاى محبتى كه منحصر به او ساخته بودم و در پنهان و آشكار بر آن تلاش مىكردم فروخت .
گويا كينهاى در درون داشت و در زمان پيشين براى من نخوانده بود .
بىشك بزرگواران وقتى به گشايش و فراخدستى بر سند به ياد مىآورند كسى را كه در جاى دشوار با آنان انس مىگرفته است . « 1 »
هامش
( 1 ) - اما تضمين بدون يادآورى شاعر ، به جهت مشهور بودن شعر ؛ مانند :أولى البريّه طرا أن تواسيه * عند السرور الذّى واسك فى الحزن
إنّ الكرام إذا ما أيسروا ذكروا * من كان يألفهم فى المنزل الخشنشايستهترين مردم براى اينكه در شادمانى او را يارى كنى كسى است كه در سختى تو را يارى كرده است .
بىشك بزرگواران وقتى كه به گشايش و فراخدستى برسند به ياد مىآورند كسى را كه در جاى دشوار با آنان انس مىگرفته است . ( بيت دوم تضمين است . )
و مانند سخن او :قد قلت لمّا اطلعت وجناته * حول الشقيق الغض روضة آس
اعذاره السارى العجول ترفقا * ما فى وقوفك ساعة من باسوقتى كه گونههايش گرد لالهء تازه ، باغى از گل مورد برآورده بود ؛ گفتم :
اى ريشهاى كنار چهرهء او كه شبرو و شتابانى ، مدارا كن ؛ در اينكه ساعتى بايستى باكى نيست .
« وجنات » : گونهها . « شقيق » : لاله . « غض » : تازه . « آس » : مورد ، گل مورد . همزهء « اعذاره » براى نداست .
« السارى » : كسى كه در شب سير مىكند و اينجا مقصود ريش است . شاهد در تضمين مصراع آخر است كه مطلع قصيده مشهور ابو تمام است :ما فى وقوفك ساعة من بأس * تقضى حقوق الأربع الأدراساز اينكه ساعتى بمانى باكى نيست حقوق منزلهاى كهنه را ادا مىكنى .
و بهترين تضمينها آن است كه تضمينكننده بر كلامش نكتهاى مانند توريه و تشبيه بيفزايد كه آن نكته در اصل كلام نباشد ؛ مانند سخن ابن ابى الاصبغ كه اينگونه تضمين كرده است :إذا الوهم أبدى لى لماها و ثغرها * تذكرت ما بين العذيب و بارق
و يذكّرنى من قدّها و مدامعى * مجرّ عوالينا و مجرى السوابقچون لبهاى گندمگون و دندانهاى او به خاطرم آمد ، آب دهان او را كه در ميان لب شيرين و دندانهاى درخشان او بوده به ياد آوردم .
و خيال قد او اشكهاى من ، كشيدن نيزهها و راندن اسبان را به خاطرم مىآورد . -