گران شمرى ، و ليكن تدبير خداى فوق اعتبار است ، و به سلوتى « 67 » كه از غوايل دنيا مىباشد طعم لذتهاى آن يافته مىشود ، و آن تلختر از درخت حنظل است ، چون حكيم آن را معجون سازد ، و صفت كنندهء عيبهاى خود « 68 » را به ظاهر فعلهاى خود « 69 » مانده گردانيده است ، « 70 » و آن چه عجايب آرد بيش از آن است كه وعظ واعظ بدان محيط شود .
و از حكيمى صفت دنيا و قدر بقاى او پرسيدند ، گفت : دنيا وقت تو است كه در آن پلكى بر هم زنى ، چه آن چه گذشته است ادراك آن فايت است ، و آن چه نيامده است معلوم تو نيست ، و روزگار روز آينده است كه شب آن خبر نيستى او مىآرد ، و ساعتها آن را برمىنوردد ، و حادثههاى آن در آدمى به تغيير و نقصان متوالى است ، و روزگار موكّل است به تفريق جمعها ، و به تشتيت « 71 » شملها « 72 » ، و به نقل دولتها ، و اميد دراز است ، و عمر كوتاه ، و بازگشت كارها به خداى است .
و عمر عبد العزيز - رضى اللّه عنه - خطبه كرد و گفت : اى مردمان ، شما براى كارى آفريده شدهايد ، اگر بدان تصديق مىنماييد پس شما احمقانيد ، و اگر تكذيب مىكنيد پس شما هالكانيد ، شما را جز براى ابد نيافريدهاند ، و ليكن از سرايى به سرايى نقل مىكنيد ، اى بندگان خدا ، در سرايى مىباشيد كه در آن شما را طعام در حلق مىماند و شراب در گلو مىگيرد ، و نعمتى كه بدان شاد باشيد صافى نمىشود مگر به فراق ديگرى كه مفارقت آن را [ 265 ] كراهيت داريد ، پس كار كنيد براى آن چه سوى آن خواهيد رفت و در آن جاويد خواهيد ماند . پس گريه بر او غالب شد و فرود آمد .
على - رضى اللّه عنه - در خطبهء خود گفت : وصيّت مىكنم شما را به تقواى خداى و گذاشتن دنيا ، كه گذارندهء شماست اگر چه گذاشتن آن دوست نداريد ، و كهنه كنندهء اندامهاى شما اگر چه تجديد آن خواهيد ، و داستان شما و داستان دنيا چون مسافران است ، كه در راهى سالك شوند پس چنانستى كه آن راه را قطع كردند و به نشانى رسيدند ، و چند باشد كه رونده رود تا به غايت رسد ، و چند [ باشد كه ] باقى ماند در دنيا كسى كه او را در دنيا يك روز باشد و او را طالبى سخت بود كه او را بطلبد « 73 » تا آن گاه كه از دنيا جدا شود ، پس به درويشى و سختى آن جزع مكنيد
هامش
( 67 ) سلوت ، تسلى ، فراموشى .
( 68 ) دنيا .
( 69 ) دنيا .
( 70 ) مانده گردانيدن ، خسته و عاجز كردن .
( 71 ) تشتيت ، پراكنده كردن .
( 72 ) شمل ، جمعيت ، كار فراهم آمده .
( 73 ) يعنى مرگ او را مىطلبد .