اخبار فرموده است كه روشنايى و بينايى به ذكر حاصل شود ، و تمكن در ذكر جز متقيان را نباشد ، پس تقوى در ذكر است ، و ذكر در كشف ، و كشف در فوز أكبر ، و آن رسيدن است به لقاى حق تعالى .
بيان مثال دل به اضافت با علمها بخصوص
( 1 ) بدان كه محل علم دل است ، اعنى لطيفهاى كه مدبّر همهء اندامهاست ، و مطاع و مخدوم آن [ اندامها ] و آن به اضافت « 62 » حقايق معلومات چون آينه است به اضافت « 63 » صورتهاى متلوّن . پس چنان كه متلون را صورتى است و مثال آن در آينه انطباع پذيرد و در آن حاصل شود ، پس همچنين هر معلومى را حقيقتى است و آن حقيقت صورت اوست ، پس در آينهء دل منطبع شود و در آن پيدا آيد . و چنان كه آينه ديگر است [ 15 ] و صورت اشخاص ديگر و حصول اشخاص در آينه ديگر ، پس آن سه چيز باشد ، پس همچنين اينجا سه چيز است : دل ، و حقايق چيزها ، و حاصل شدن نقش حقايق در دل و حاضر شدن آن در او . پس « عالم » عبارت باشد از دلى كه مثال حقايق آن چيزها در او حاصل شود ، و « معلوم » عبارت است از حقايق چيزها ، و « علم » عبارت است از حصول مثال متلون در آينه .
و چنان كه قبض مثلا قابضى اقتضا كند چون دست ، و مقبوضى چون شمشير ، و رسيدن دست به شمشير پس از آن چه شمشير در دست حاصل شود آن را قبض گويند ، پس همچنين رسيدن مثال معلوم را به دل علم خوانند . و آن حقيقت موجود بود ، و دل نيز موجود ، و علم حاصل نه ، زيرا كه علم عبارت است از رسيدن حقيقت به دل ، چنان كه شمشير موجود بود ، و دست موجود ، و قبض نبود ، بدانچه شمشير در دست نيامده بود .
آرى قبض عبارت است از حاصل شدن عين شمشير در دست . و عين معلوم در دل حاصل نشود ، چه هر كس كه آتش را بداند ، عين آتش در دل او حاصل نيايد ، و لكن حاصل حد و حقيقت او باشد كه مطابق صورت اوست . پس تمثيل آن به آينه اولى ، زيرا كه عين آدمى در آينه حاصل نشود ، و جز مثال مطابق او حاصل نيايد . پس همچنين حاصل شدن مثالى را در دل كه مطابق حقيقت معلوم بود علم گويند .
هامش
( 62 ) به اضافت ، به نسبت .
( 63 ) به اضافت ، به نسبت .