تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إحياء علوم الدين ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
مىدهد ، پس رسول - عليه السلام - فرمود كه آن دوزخى است ، و زنى ديگر را ياد كرده شد كه بخيل است ، پس پيغامبر - عليه السلام - گفت : فما خيرها إذا ، [ 175 ] اى ، خير آن چيست وقتى كه بخيل باشد ، قول اين قوم فاسد است . چه غرض ايشان از ياد كردن آن زنان دانستن احكام دين بود از رسول - عليه السلام - نه عداوت ، و احتياج به عداوت نبود در مجلس پيغامبر - عليه السلام . و دليل به فساد اين قول اجماع امت است كه « هر كسى را ياد كند به آن چه مكروه دارد او غيبت كننده است » ، چه [ وى ] داخل است در آن چه پيغامبر - عليه السلام - ذكر كرد در حد غيبت . و به همهء اينها اگر چه صادق باشى تو غيبت كننده‌اى ، و اگر بگويى گوشت برادر خود مىخورى . به دليل آن چه مروى است كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : هل تدرون ما الغيبة ؟ آيا مىدانيد چيست غيبت ؟ گفتند : خدا و رسول عالم‌ترند . فرمود - عليه الصلاة و السلام : ان تذكر أخاك بما يكره ، اى ، آن كه برادر خود ياد كنى به آن چه مكروه دارد . گفته شد : اگر آن چه ما بگوييم در برادر باشد ، غيبت است ؟ گفت - عليه السلام : اگر آن چه گفته‌اى در او هست غيبت است ، و اگر نيست بهتان است . و معاذ بن جبل گفت : مردى را ياد كردند در نزد رسول - عليه السلام - گفتند : چه غليظ و فربه و شكم بزرگ است ! پس گفت - عليه السلام : اغتبتم صاحبكم ، اى ، يار خود را غيبت كرديد . گفتند : يا رسول اللّه ، آن چه در او بود گفتيم . فرمود : ان قلتم ما ليس فيه فقد بهتّموه ، اى ، اگر آن چه در او نيست بگوييد بهتان است . و از حذيفه ، از عايشه - رضى اللّه عنها - [ آمده ] كه او زنى را ياد كرد ، گفت : اين زن كوتاه است . پس گفت - عليه السلام : اغتبتها ، اى ، غيبت كردى . و حسن گفت : ياد كردن غير به سه نوع است : غيبت و بهتان و افك . و همه در كتاب [ خداى ] - عز و جل - است . غيبت گفتن آن چيز است كه در او باشد . و بهتان آن است كه در او نباشد . و افك آن است كه تو كذب [ شنيده را باز ] بگويى . [ و ابن سيرين مردى را ياد كرد ، پس گفت « آن مرد سياه » ، آن گاه گفت : من از خداى آمرزش مىخواهم كه او را غيبت كردم . ] و ابن سيرين إبراهيم نخعى را ياد كرد [ و دست بر چشم خود نهاد ] و نگفت أعور « 145 » است . و عايشه - رضى اللّه عنها - گفت : يكى بايد كه يكى را غيبت نكند ، چه من نزد پيغامبر - عليه السلام - [ يك بار ] گفتم براى زنى كه « اين زن دراز دامان است » ، پس - عليه السلام - گفت : الفظى ، اى ، برون آر آن چه خوردى . پس بيرون آوردم يك پارچه گوشتى .
هامش
( 145 ) أعور ، يك چشم .