و پيغامبر - عليه السلام - گفت : من كثر كلامه كثر سقطه ، و من كثر سقطه كثرت ذنوبه ، و من كثرت ذنوبه كانت النّار اولى به ، اى ، هر كه سخن او بسيار شود سقط او بسيار شود ، و هر كه سقط او بسيار شود گناه او بسيار شود ، و هر كه گناه او بسيار شود آتش به دو سزاوارتر بود .
آثار صديق - رضى اللّه عنه - سنگى در دهن نهادى ، نفس خود را بدان از سخن بازداشتى و به زبان خود اشارت كردى و گفتى : اين مرا در كارها آورد . و ابن مسعود گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست ، هيچ چيز به درازى حبس محتاجتر از زبان نيست . و طاوس گفت : « 12 » زبان من دده است ، اگر بند از او بردارم مرا بخورد . و وهب بن منبّه گفت كه در حكمت آل داوود است كه بر عاقل واجب است كه زمان خود را بشناسد ، و زبان خود را نگاه دارد ، و روى به كار خود آرد . و حسن گفت : دين خود ندانست هر كه زبان خود نگاه نداشت . و اوزاعى گفت : عمر عبد العزيز به ما نوشت : اما بعد ، هر كه مرگ را بسيار ياد كند ، از دنيا به اندكى خشنود شود ، و هر كه سخن خود ار از عمل خود شمرد ، در چيزى كه وى را سود ندارد سخن كم گويد . و يكى از ايشان گفت :
خاموشى دو خصلت در مرد جمع كند : سلامت دين و دريافتن از يار خود . و محمد بن واسع گفت مالك بن دينار را : اى أبو يحيى ، نگاه داشت زبان بر مردمان سختتر از نگاه داشت درم و دينار است . و يونس بن عبيد گفت كه از مردمان هيچ كس نيست كه زبان او بر ياد او باشد كه نه صلاح او در ديگر كارهاى او ببينى . و حسن گفت : پيش معاويه سخن مىگفتند و أحنف خاموش بود ، گفتند : چرا سخن نگويى ؟ گفت : اگر دروغ گويم از خداى ترسم ، و اگر راست گويم از شما .
و أبو بكر بن عياش گفت : چهار پادشاه جمع شدند : پادشاه هند و پادشاه چين و كسرى و قيصر . پس يكى از ايشان گفت : من بدانچه گويم پشيمان شوم ، و بدانچه نگويم پشيمان نشوم . و ديگرى گفت : چون سخنى بگويم آن سخن مالك من باشد و من مالك آن نباشم ، و چون نگويم من مالك آن باشم و آن مالك من نباشد . و سوم گفت : عجب دارم از گويندهاى كه اگر سخن او بر او باز گردد او را زيان دارد ، و اگر باز نگردد او را سود ندارد . چهارم گفت : من بر رد آن چه نگفتهام قادرتر از آنم كه بر رد آن چه گفتهام .
هامش
( 12 ) در شرح زبيدى : ( و قال ابن طاوس ) هو عبد اللّه ( 7 - 456 ) .