الشيخ المنتظري
471
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
در مكان خاصّى نيست و گرنه انتقال و جابجايى بر او ممكن بود . خداوند مجرّد است و لازمه مجرّد بودن لامكان بودن است ; مثلاً روحى كه در من و شما وجود دارد ، جا و مكان مخصوصى ندارد ، هر جاى اين بدن كه زير ذره بين گذاشته شود و آن را بشكافيم روح را در آن مشاهده نمىكنيم ، در حالى كه روح در بدن موجود است ; روح داخل اين بدن است و ليكن « لا بالممازجة » نه به گونه اى كه با يكايك اعضاى بدن ممزوج شده باشد ، و در آنها هم نيست و ليكن « لا بالمفارقة » نه به گونه اى كه از آنها جدا باشد . بنابراين همچنان كه نسبت جان به بدن اين طور است كه « داخل فيه لا بالممازجة ، و خارج عنه لا بالمفارقة » نسبت خدا هم به جهان هستى همين طور است « داخل فى الاشياء لا بالممازجة و خارج عنها لا بالمفارقة » خداوند داخل در همه اشياء است ولى نه به نحوى كه با آنها ممزوج و آميخته باشد ، و خارج از آنهاست ولى نه به نحوى كه از آنها جدا باشد . توصيفى ديگر از بخشش ها و نعمت هاى نامحدود خداوند « وَلَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعَادِنُ الْجِبَالِ ، وَضَحِكَتْ عَنْهُ اَصْدَافُ الْبِحَارِ » ( و اگر ببخشد آنچه را معادنِ كوهها نفس زنان ظاهر مىسازند ، و صدفهاى درياها خنده كنان آشكار مىنمايند ) « لَوْ » در اين عبارت شرطيّه است و جواب آن جمله « ما اثّر ذلك . . . » در دو سطر ديگر است . حضرت مىخواهند بفرمايند : خدا هرچه از خزانه غيبى خود به شما تفضّل كند ، از جود او و از نعمت هاى او كم نمىشود ; از اين رو فرموده است : اگر خداوند همه آنچه را كه معدنهاى كوهها نفس زنان ظاهر مىسازند ، و همه آنچه را كه صدفهاى دريا خنده كنان آشكار مىنمايند به ديگران ببخشد ، چيزى از جود او كم نمىشود .