الشيخ المنتظري

451

درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )

« داج » از مادّه « دُجى » به معناى تاريك است ، « ساج » هم از مادّه « سَجا » به معناى ساكن و آرام است ; مقصود اين است كه در آن وقتى كه هنوز شب تاريك و درياى آرام وجود نداشته ، خداى جهان بوده است . « وَلاَ جَبَلٌ ذُو فِجَاج ، وَلاَ فَجٌّ ذُو اعْوِجَاج » ( و نه كوهِ داراى درّه ها ، و نه درّه داراى اعوجاج . ) « جبل » به معناى كوه ; « فجاج » جمع « فجّ » به معناى دَرّه است ، درّه معمولا داراى پيچ و خمهاى زيادى است . اين روش حضرت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در سخن گفتن است كه وقتى به سخن مىآمد جملات و كلمات زيبا و پرمعنا و مسجّعى را استعمال مىفرموده ، و اين طور سخن گفتن ميسّر نيست مگر براى كسانى كه به همه كلمات و لغات و معانى آنها احاطه داشته باشند . « وَلاَ اَرْضٌ ذَاتُ مِهَاد ، وَلاَ خَلْقٌ ذُو اعْتَِماد » ( و نه زمين گسترده ، و نه مخلوقى كه داراى توانايى و اراده باشد وجود داشت . ) « و لا ارض ذات مهاد » ; « مهاد » از مادّه « مهد » و اصل اين لغت به معناى تمهيد يعنى آماده كردن است . مقصود اين است كه زمين آماده شده اى وجود نداشت ; اين كره زمين با اين وضعيّتى كه دارد وجود نداشت ، امّا خداوند موجود بود . « و لا خلق ذو اعتماد » يعنى مخلوق داراى اراده هم وجود نداشت . « خلق » به معناى مخلوق است ، ولى در اينجا مقصود انسان است چون انسان مخلوقى است داراى تصميم و اراده ، « ذو اعتماد » به معناى صاحب اراده است ، و اين انسان است كه با اراده و نيّت است . « ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَوَارِثُهُ ، وَاِلَهُ الْخَلْقِ وَرَازِقُهُ » ( او آفريننده و اختراع كننده خلايق و وارث آنها ، و معبود خلايق و روزى دهنده آنهاست . ) « مبتدع » به معناى ابداع و اختراع كننده است . « وارث » به اين معناست كه يك روزى همه چيزها به خدا برمى گردد و همه انسانها مىميرند . « إله » به معناى « مألوه »