الشيخ المنتظري
129
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
زمان مقياس حركت است ، هر چيزى وسيله سنجش دارد و وسيله سنجش حركت زمان است . حركت هم عبارت از نحوه وجود مادّه است . مادّه چون متدرّج الوجود است ، از اين حركت و تدرّج زمان انتزاع مىشود . پس مادّه و حركت و زمان هماهنگ هستند ; مادّه موضوع حركت است ، و حركت وصف مادّه است ، و زمان هم مقدار حركت است ; لذا اگر يك موجود مجرّدى يافت شود ، چون فوق عالم مادّه است نه حركت در آن راه دارد و نه زمان . روى اين حساب نسبت به خداوند كه وجود مجرّد است نمىتوان گفت علم خدا قبل از قدرت او و يا به عكس است ; زيرا كه قبليت و بعديت مربوط به عالم مادّه است كه زمان و مكان در آن متصوّر است ، نه در مجرّدات كه فوق عالم مادّه هستند . پس ذات خداوند با وحدت و بسيط بودنش از همان ازل عين همه كمالات است . خدا اوّل است يعنى چه ؟ اگر گفتيم خدا اوّل است معناى آن اوّل زمانى نيست ، بلكه به اين معناست كه ذات خدا كه حقيقت هستى است در رأس و محيط به نظام وجود است و اين نظام وجود منتهى به آن حقيقت هستى است . براى مثال اگر همه نظام وجود را به يك مخروط كه مانند يك كلّه قند است تشبيه كنيم ، آن رأس مخروط بر همه مخروط تسلّط و احاطه دارد ، و همه اين مخروط هم اگر از پايين حساب شود منتهى به رأس مخروط است . بنابراين « بارى تعالى اوّل است » به اين معناست كه نظام وجود « من البدو الى الختم » از شروع تا پايان منتهى به حقيقت وجود است و او در رأس اين نظام وجود است ، البتّه نه رأس مكانى بلكه در رأس است به معناى احاطه و عليّت و خلاّقيت است ; يعنى او احاطه و تسلّط به نظام وجود دارد و نظام وجود نيز منتهىِ به اوست .