الشيخ المنتظري
647
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
عمّار ساباطى حديثى آورده كه از عجايب است . حديث اين است كه وقتى حضرت و اصحابشان در اين مسير به مدائن رسيدند وارد ايوان مدائن شدند و تمام آن را گردش كردند و در اين بين به يك جمجمه پوسيده اى برخورد كردند ، به يكى از اصحاب فرمودند اين جمجمه را بردار ، بعد آمدند وارد ايوان شدند و نشستند ، حضرت فرمود : طشت آبى بياوريد ، و بعد به آن شخصى كه جمجمه را در دست داشت فرمود : جمجمه را در آن طشت بينداز ، بعد حضرت خطاب به آن جمجمه فرمودند : تو را سوگند مى دهم كه من و خودت را معرّفى كن ; جمجمه به قدرت خداوند با لغت فصيح عربى گفت : امّا تو « اميرالمؤمنين و سيّدالوصيين و امام المتّقين » هستى ، و امّا من « عبدالله و ابن امة الله كسرى انوشيروان » بنده خداوند فرزند كنيز خداوند كسرى انوشيروان هستم ; حضرت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پرسيدند : « كيف حالك ؟ » حالت چطور است ؟ البتّه مقصود حضرت اين بوده كه وضع و حالت در عالم برزخى كه هستى چطور است ، جواب داد : اى امير مؤمنان ! من سلطان عادلى بودم كه نسبت به رعيّت و زيردستان خود شفقت و مهربانى داشته و هميشه به آنها ترحّم مى كردم ولى به خاطر دين مجوسى كه داشتم از بهشت محروم هستم ، با اين كه محمّد در زمان سلطنت من به دنيا آمد و بيست و سه كنگره از كنگره هاى قصر من در شب تولدش فرو ريخت و من مى خواستم به او ايمان آورم و ليكن از آن غفلت كردم و از اين نعمت بزرگ محروم شدم ، ولى خدا با اين كه در جهنّم هستم به واسطه آن عدالتى كه داشتم عذاب آتش را از من برداشته است ، و بعد گفت : « فوا حسرتا لو آمنت لكنت معك يا سيّد اهل بيت محمّد ( صلى الله عليه وآله و سلم ) و يا امير امّته » واحسرتا و صد افسوس كه اگر ايمان آورده بودم روز قيامت در بهشت با تو بودم اى بزرگ اهل بيت پيامبر ( صلى الله عليه وآله و سلم ) و اى امير امّت او . ( 1 )
--> 1 - منهاج البراعة ، ج 4 ، ص 272