الشيخ المنتظري
424
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
وقتى حضرت على ( عليه السلام ) جنگ بصره را تمام كرد وارد كوفه شد و نامه اى براى معاويه نوشت و نامه را توسّط جرير بن عبدالله بجلى براى معاويه فرستاد . خلاصه نامه اين بود كه حضرت به معاويه نوشت كه مردم مسلمان با من بيعت كرده اند تو هم بايد بيعت كنى ، وقتى كه معاويه نامه را ديد در فكر فرو رفت كه چه كند ، از يك طرف نمى خواهد زير بار حكومت على ( عليه السلام ) برود ، و از طرف ديگر هم فعلا قدرت جنگيدن ندارد ; لذا جرير بن عبدالله را معطل كرد تا اين كه عقبة بن ابى سفيان برادر معاويه به او گفت در اين مورد از عمروعاص كمك بخواه ، معاويه به عمروعاص نامه نوشت كه مرا درياب كه به وجودت نياز است ، وقتى نامه معاويه به عمروعاص رسيد با دو پسر خود به نام عبدالله و محمّد مشورت كرد ، عبدالله به او گفت : پدر ، تو در اسلام سابقه دارى ، اسم و رسمى دارى ، معاويه مى خواهد دينت را از تو بخرد و تو را رو در روى حضرت على قرار دهد ، دين و آبروى خود را حفظ كن . محمّد پسر ديگرش به او گفت : پدر ، تو از شخصيّتهاى بزرگ اسلام هستى ، درست نيست كه خانه نشين باشى ، حال كه در دربار على راهى ندارى پس معاويه را درياب . عمروعاص نظر فرزندش محمّد را پذيرفت ، پيش معاويه آمد و گفت : اگر مى خواهى من با تو بيعت كنم و همكارى نمايم بايد حكومت مصر را به من بدهى ! معاويه از پذيرفتن اين شرط خوددارى كرد ، عمروعاص به او گفت : الآن كه حكومت مصر در اختيار تو نيست و اگر به من بدهى مال تو خواهد بود ، بالاخره معاويه پذيرفت . عمروعاص دين خود را به معاويه فروخت و ثمن و بهاى آن را حكومت مصر قرار داد ; ( 1 ) حضرت در اين قسمت از كلام شريفش اشاره به اين داستان مىكند و مى فرمايد :
--> 1 - كتاب صفّين نصر بن مزاحم ، ص 34 ; و شرح ابن ابى الحديد ، ج 2 ، ص 61