محمد مهري كركوكي
21
رحلة مصر والسودان
بزينة ملابسهم وزخارف بيوتهم فأنتم تتشبهون بالنساء في التزين ولا شجاعة لكم وفي تلك الأثناء سلمه الكتاب . فلما قرأه سعد استغرب وتعجب مما حواه . « نامهء سعد وقاص برستم هرمزد » بتازى يكي نامه پاسخ نوشت * پديد آوريد اندر وخوب وزشت سر نامه بنوشت نام خدا * محمّد رسولش بحق رهنما ز جنىّ سخن كفت واز آدمي * ز كفتار پيغمبر هاشمي ز توحيد وقرآن ووعد وعيد * ز تحديد وز رسمهاى جديد ز قطران واز آتش وز مهرير * ز فردوس وجوى مى وجوى شير ز كافور واز مشك وماء معين * درخت بهشت ومى وانكبين كه كر شاه پذيرد اين دين راست * دو عالم بشادى وشاهى وراست همان تاج يابد همان كوشوار * همه سأله با بوى ورنك ونكار شفيع از كناهش محمد بود * تنش چون كلاب مصعد بود بكارى كه پاداش يابي بهشت * نبايد بباغ بلا خار كشت تن يزدكرد وجهان فراخ * چنين باغ وإيوان وميدان وكاخ همه تخت وتاج وهمه جشن وسور * نيرزد بديدار يك موى حور دو چشم تو اندر سراى سپنج * چنين خيره كشت از پى تاج وكنج بس أيمن شدستى برين تخت وعاج * بدين كنج ومهر وبدين تخت وتاج جهانى كجا شربت آب سرد * نيرزد بدودل چه دارى بدرد هر انكس كه پيش من آيد بجنك * نه بيند بجز دوزخ وكور تنك بهشت است اكر بكرود جاى أو * نكر تا چه آيد كنون رأى أو هميشه بود آن واين بكذرد * چنين داند انكس كه دار داخرد بقرطاس مهر عرب بر نهاد * درود محمد همى كرد ياد فرستادهء سعد وقاص رفت * بنزديك رستم خراميد وتفت جو شعبه مغير برفت از كوان * كه آيد بر رستم پهلوان از ايرانيان نامدارى ز راه * بيامد برى پهلوان سپاه كه آمد فرستادهء پير وسست * نه أسب وسايح ونه جامه دوست يك تيغ باريك بر كردنش * پديد آمده چاك پيراهنش چو رستم بكفتار أو بنكريد * ز ديبا سرا پردهء در كشيد