محمد مهري كركوكي

19

رحلة مصر والسودان

ز شير شتر خوردن وسوسمار * عرب را بجائى رسيد است كار كه تاج كيانرا كند آرزوى * تفو بادبر چرخ كردان تفوى شما را بديده درون شرم نيست * زاره خرد مهر وآزوم نيست بدينچهر واين مهر واين راه وخوي * همى تخت وتاج آيدت آرزوى جهان كر با اندازه جوئى همى * سخن بر كز افه نكوئى همى سخنكوى مردى بر ما فراست * جهانديده وكردو دانا فراست بدان تا بكويد كه رأى تو چيست * بتخت كيان رهنماى تو كيست سواري فرستم بنزديك شاه * بخواهم از وهر چه خواهى بخواه تو جنك چنين پادشاهى مجوى * كه فرجام اين خوار أرد بروى نبيره جهاندار نوشيروان * كه با داد أو پير كشتي جوان پدر بر پدر شاه وخود شهريار * زمانه ندارد چنو يادكار جهانرا مكن پر ز نفرين خويش * مشو بد كمان انرائين خويش نكه كن بدين نامهء پندمند * مكن چشم وگوش وخرد را بلند چو نامه بمهراندر آمد بداد * به پيروز شاپور فرّخ نژاد بر سعد وقاص شد پهلوان * از إيران بزرگان رو شتروان همه غرق در آهن وسيم وزر * سپرهاى زرّين وزرّين كمر چو بشنيد سعدان كر نمايه مرد * پذيره شدش با سپاه چو كرد سپهبد فرود آمد اندر زمان * ز لشكر بپرسيد وزيهلون هم از شاه ودستور وز لشكرش * ز سالار بيدار وز كشورش ؟ ؟ ؟ پيروز افكند وكفت * كه ما نيزه وتيغ داريم جفت ز ديبا نكويند مردان مرد * ز زرّ وز سيم وز خواب ز خور شمار بمردانكي ينست كار * همان چون زنان رنك بوى ونكار هنرتان بديباست وپيراستن * ديكر نقش بأم ودرآر استن هم آنكاه فيروز نامه بداد * سخنهاى رستم همه كرديار سخنهاش بشنيد ونامه بخواند * وزان نامهء پهلوان خيره ماند « ترجمة الكتاب المرسل من رستم باللغة الفارسية » مكتوبا على الحرير الأبيض . بين اليأس والرجاء . وبدأ كتابه باسم خالق الكائنات