القاضي سعيد القمي
29
شرح الاربعين
آن كس كه طفل مكتب طبعت نمىشود * دانسته است پاكى ذاتم به آب وتاب در حيرتم كه تجربه هم شاهد تو نيست * آخر حكيمى ، از در انصاف رو متاب اين شكوهء بجاى تو از اضطراب من * گرچه نصيحت است ولى دارمش جواب طوفان عشق وجلوهء حسن وشتاب شوق * يك ذرّه در كشاكش صد چشمه آفتاب عشقى كه سايه بر سر عالم فكنده است * پنهان چسان بماند خورشيد ز احتجاب نشنيده بودم اينكه بود شعله را قرار * هرگز نديده بودم خورشيد را حجاب باشد هوس كه شايد در پرده داشتن * ورنة نديده است كسى شعله را نقاب بارى به جرم خواهش اگر گيردم كسى * روز حساب پاك نخواهد شد اين حساب پنهان چرا كنم نظر پاكتر ز دل * درهم چرا شوم ، دل من صافتر ز آب بر شعلهگر ز خار وخس آلايشى رسد * دامان عشق را ز هوس باشد ارتياب من دانم وخداى كه در دل مرا چهاست * با هركه كردهام ز ره خواهش انتساب ظاهر شود نتيجهء مهر ومحبتم * گر چشم اعتبار بمالي ز گرد خواب آن را كه احتراز منش مىدهى بياد * اى كاشكى ز غير منش بودى اجتناب يوسف نگاه داشتن از گرگ لازم است * ورنة چه سود خانهء چشم پدر خراب از اين ابيات كه در آن قهر ولطف به هم آميخته است برمىآيد كه قاضى بنوعى تحت تعليم وتربيت حكيم فياض لاهيجى بوده است وقاضى مىبايست رهين منت لطف أو باشد . جواب حكيم محمد سعيد به مولاناى مذكور اى آنكه در محافل دانش كلام تو * دردى كشان جام سخن را دهد شراب در بزم فكر ، طوطى نطقت چو دم زند * يك حرف از سؤال دو عالم دهد جواب بلبل ز نغمهسنجيت از شرم بىزبان * گل از بهار طبع تو در پردهء حجاب يك حرف از كلام تو كشّاف مشكلات * يك نكته از بيان تو تفسير صد كتاب گلزار خاطر تو چو روز أزل شگفت * بود از بهار طبع تو يك غنچه آفتاب در زير آسمان ز كست نيست منّتى * كز آبروى خويش خورى همچو گوهر آب حرف تو دلنوازتر از گفتگوى يار * لفظ تو دلفريبتر از معنى صواب چون گوهر خيال برآرى ز بحر فكر * دريا ز خجلت تو شود غرق اضطراب عالم تمام مست خيال تو شد ولى * دارد خمار نشأهء طبع ترا شراب چون دم زنم ز گوهر نظم تو ، بگسلد * نظم گهر ، ز بس كه درآيد به پيچ وتاب نگذاشت فكر عقدهگشاى تو مشكلى * عمرى است كز سؤال مقدر دهد جواب