الشيخ البهائي العاملي

86

الكشكول

كه بپوشيمش ز بنده‌پرورى * تو چرا رسوائي از حد مىبري لطف حق با تو مداراها كند * چونكه از حد بگذرى رسوا كند شيخ عطار دعوي خدمت كنى با شهريار * خود ز عشق خويش باشي بىقرار گرچه خود را سخت بخرد مىكنى * در حقيقت خدمت خود مىكنى چند خواهى بود مرد ناتمام * نه بدونه نيك نه خاص ونه عام الشيخ سيف الدين الصوفي هر چند كهي ز عشق بيگانه شوم * با عافيت آشنا وهمخانه شوم ناگاه پرىرخى بمن برگذرد * برگردم از اين حديث وبيگانه شوم ونقل عن هذا الشيخ : أنه حضر جنازة ، فالتمس الحاضرون تلقين الميت فلقنه بهذه الرباعية گر من گنه جمله جهان كردستم * لطف تو اميد است كه گيرد دستم كفتى كه بوقت عجز دستت گيرم * عاجزتر از اين مخواه كاكنون هستم * * * گر ندارم از شكر جز نام بهر * آن بسى بهتر كه اندر كأم زهر آسمان نسبت بعرش آمد فرود * ورنة بس عاليست پيش خاك بود بعض الأفاضل من الصوفية بد كردم واعتذار بدتر ز كناه * چون هست در اين عذر سه دعوى تباه دعوى وجود ودعوى قدرت وفعل * لا حول ولا قوة الا باللّه رشكي از حال خود آگه نيم ليك اين‌قدر دانم كه تو * هركاه در دل بگذري اشكم ز دامان بگذرد عرفي خوش آنكه از تو جفائي نديده ميگفتم * فرشته‌خوى من آيا ستمكري داند ؟