الشيخ البهائي العاملي
61
الكشكول
الشيخ العطار گر تو را دانش اگر نادانيست * آخر كار تو سرگردانيست ما پنبه ز روى ريش برداشتهايم * وز دل غم نوش ونيش برداشتهايم فرهاد صفت گذشته از هستى خويش * اين كوه بلا ز پيش برداشتهايم مثنوى كشته ومرده به پيشت اى قمر * به كه شاه زندگان جاى دگر * * * لجامع هذا الكتاب وهو مما سنح بالخاطر في طريق الحجاز . آهنگ حجاز مينمودم من زار * كامد سحري بگوش دل اين گفتار يا رب بچه روى جانب كعبه رود ؟ * رندى كه كليسيا ازو دارد عار وله اى دل كه ز مدرسه بدير افتادى * واندر صف أهل زهد غير افتادى الحمد كه كار را رساندى تو بجاى * صد شكر كه عاقبت بخير افتادى وله تا أز ره ورسم عقل بيرون نشوى * يكذره از آنجه هستى افزون نشوى وله گفتم كه كنم تحفهات اى لاله عذار * جان را چو شوم ز وصل تو برخوردار گفتا كه بهائى اين فضولي بگذار * جان خود ز من است غير جان تحفه بيار وله اى چرخ كه با مردم نادان يارى * هر لحظه بر أهل فضل غم مىبارى پيوسته ز تو بر دل من بار غميست * گويا كه ز أهل دانشم بندارى وله ما زلت عليه بالكرى محتالا * حتى وافى خياله مختالا لولا حذر انتباهه تفجعني * في القرب به قمت له إجلالا