الشيخ البهائي العاملي

206

الكشكول

أبا أحمد لست بالمنصف * إذا قلت قولا فلم لا تفي ؟ فانجز لنا كلما قد وعدت * وإلا أخذت وأدخلت في ومن هذه اخذ الانوري قوله : انورى نام هجومي نبرد * كز تواش چشم پر عطاست هنوز اير خر نام مىبرد اما * مىنگويد كه در كجاست هنوز ؟ من المثنوي اندكي جنبش بكن همچون جنين * تا ببخشندت حواس نور بين دوست دارد يار اين آشفتگي * كوشش بيهوده به از خفتگي اندر اين ره مىتراش ومىخراش * تا دم آخر دمي غافل مباش مجير بيلقاني سر وأمل بباغ عدم تازه گشت هان * پائى برون نه از در دروازهء جهان عزلت طلب كه از غم اين چارميخ دهر * گردون هفت خانه بعزلت دهد أمان أفعى دهر اگر بزند بر دلت مترس * كور است زهر ومهره به‌يك جاى در دهان از تاب فقرت ار بن ناخن شود كبود * انگشت در مزن بسيه‌كاسهء جهان با تشنگي بساز كه در شط كاينات * با هر دو قطره آب نهنگيست جان ستان جان ده بهاى يكشبهء وحدت اى حريف * گوگرد سرخ « 1 » كس نستاند برايگان راحت طمع مدار كه عقلت بدست نفس * ما هي در آتشست وسمند در آب‌دان مضى في غفلة عمري * كذلك يذهب الباقي ادر كأسا وناولها * الا يا أيها الساقي سمع أمير المؤمنين « ع » رجلا يحلف ، والذي احتجب بسبع سماوات ما كان كذا . فقال ويلك إنّ

--> ( 1 ) گوگرد سرخ از جواهر است ، گويند در شب مانند آتش مىدرخشد وآن جزء أعظم إكسير است وآن را أبو الأجساد نامند چنانكه سيماب را أبو الأرواح خوانند .