الشيخ البهائي العاملي

127

الكشكول

قضت مقلتا سلمى على القلب حبها * فها هو منقاد إليها مسلما أعان عليه الهجر ذا الليل والهوى * وطال وأعنى « 1 » وأدلهم وأظلما دعاه لميقات الغرام جمالها * فهام « 2 » بها شوقا ولبى وأحرما من السبحة پيرى از نور هدى بيگانه * چهره پر دود ز آتش خانه كرد از معبد خود عزم رحيل * ميهمان شد بسر خوان خليل چون خليل آن خللش در دين ديد * بر سر خوان خودش نپسنديد گفت با واهب روزي بگرو * يا از اين مائده برخيز وبرو پير برخواست كه اي نيك‌نهاد * دين خود را بشكم نتوان داد با لبي خشك ودهان ناخورد * روى از آن مرحله در راه آورد آمد از عالم بالا بخليل * وحى كاى در همه اخلاق جميل گرچه اين پير نه بر دين تو بود * منعش از طعمه نه آئين تو بود عمر أو بيشتر از هفتاد است * كه در آن معبد كفرآباد است روزيش وا نگرفتم روزي * كه ندارد دل دين‌اندوزى چه شود گر تو هم از سفرهء خويش * دهيش يك دو سه لقمه كم وبيش از عقب داد خليل آوازش * گشت بر خوان كرم دمسازش پير پرسيد كه اي لجهء « 3 » جود * از پس منع عطا بهر چه بود گفت با پير خطابي كه رسيد * وان جگرسوز عتابي « 4 » كه شنيد پير گفت آنكه كند گاه خطاب * آشنا را پى بيگانه عتاب راه بيگانگيش چون سپرم * ز آشنائيش چرا برنخورم رو بدان قبلهء احسان آورد * دست بگرفتش وايمان آورد من السبحة چارده سأله بتي بر لب بأم * چون مه چارده در حسن تمام

--> ( 1 ) العنا : التعب ، أدلهم : صار شديد الظلمة . ( 2 ) هام : صار ذا شوق كثير . ( 3 ) يقال : فلان لجة واسعة اي شبيه بالبحر في سعته . ( 4 ) العتاب : اللوم ويقال بالفارسية ( سرزنش ) .