الفيض الكاشاني

12

كلمات مكنونة من علوم أهل الحكمة والمعرفة

كلمة بها يتبين معنى الوجود وأنه عين الحق سبحانه . شك نيست كه هرچه غير هستى است در هست شدن وهست بودن محتاج است بهستى ، وهستى بخود هست نه هستى ديگر وهرچه محتاج است نه حق است پس حق عين هستى باشد كه بخود هست است وهمه چيزها باو هستند ، چون نور كه بنفس خود روشن است نه بروشنائى ديگر ، وروشنائى همه چيزها بدو است پس همه چيزها بحق محتاجند وحق از همه چيز غنى وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَراءُ گويم سخن نغز كه مغز سخن است هستى است كه هم هستى وهم هست كن است ، واز اينجا ظاهر ميشود سرمعيت حق با أشياء چه هيچ چيز بىهستى نميتواند بود ، واز اينجا نيز ظاهر ميشود كه هستى واجب الوجود است وقايم بذات خود ومتعين بذات خود چه اگر ممكن بودى يا قائم بغير يا متعين بغير محتاج بودى بغير ، وغير هستى كائنا ما كان محتاج است بهستى پس تقدم شئ بر نفس لازم آمدى پس هرچه جز هستى است قائم است بهستى وهستى قايم نيست بهيچ چيز ، پس هستى كه عين حق است دليل است بر حق كما قال أمير المؤمنين : دل على ذاته بذاته چون دهان دلبران در هست ونيست * خود ببود خود گواهى ميدهد واز آنچه گفتيم معلوم شد كه هستى بسيط است من جميع الوجوه ، چه اگر مركب بودى محتاج بودى با جزاء ، وهر يك از اجزاء محتاج بودى باو ، پس تقدم شئ بر نفس لازم آمدى ، ونيز معلوم شد كه هستى نه همين معنى مصدري ذهني است كه از آن تعبير بكون وحصول ، وتحقق كنند چرا كه اين امريست اعتباري كه وجود ندارد الا در ذهن ، وباعتبار معتبر وهستى چنان كه گفتيم محقق حقايق ومذوّت