السيد حامد النقوي

23

عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي )

گفتند : بر ما پوشيده نيست ، و برخواستند و پيش رفتند سوى محراب ، پنداشتم كه نماز خواهند گذارد ، و از ديوار بيرون رفتند . و هم وى گفته است : كه شيخ مذكور گفت : در بعضى از ساحلهاى شام در ماه رجب سنة اثنتين و اربعين و سبعمائة ، هر دو پير در خلوت من در آمدند ، و بعد از نماز پيشين پيش رفتند سوى محراب ، ندانستم كه از كجا در آمدند و از كدام بلد آمدند ؟ چون بر من سلام كردند ، و مصافحه كردند ، با ايشان انس گرفتم ، گفتم از كجا آمديد ؟ گفتند : سبحان اللَّه همچون توئى از اين حال سؤال مىكند ! بعد از آن خشك پارهء نان جوين داشتم ، پيش ايشان بنهادم ، گفتند : نه از بهر اين آمده‌ايم ، گفتم پس از بهر چه آمده ايد ؟ گفتند : آمده‌ايم كه تو را وصيت مىكنم برسانيدن سلام بعبد اللَّه يافعى ، و گفتند : كه بگو بشارت باد ترا ، گفتم ويرا از كجا مىشناسيد ؟ گفتند : ما بوى رسيده‌ايم ، و وى بما رسيده است ، گفتم : شما را در اين بشارت رسانيدن رخصت است ؟ گفتند آرى ، و چنان ذكر كردند كه از پيش برادرانى مىآيند كه ايشان را هستند در مشرق ، و فى الحال غائب شدند . و هم وى گفته است : كه در اوائل حال منزوى بودم ، كه بطلب علم مشغول باشم ، كه موجب فضيلت و كمال است ، يا بعبادت ، كه مثمر حلاوت و سلامت از آفات قيل و قال است ؟ و در اين كشاكش و اضطراب ، مرا نه خواب بود نه قرار ، كتابى داشتم كه روز و شب در مطالعه‌اش مىگذرانيدم در اين بىقرارى آن را بگشادم ، در وى ورقي ديدم كه هرگز نديده بودم ، و در وى بيتى چند نوشته ، كه از كسى نشنيده بودم ، و آن اين ابيات است : كن عن همومك معرضا * و كل الامور الى القضاء