عبد الرحمن جامي

210

الدرة الفاخرة في تحقيق مذهب الصوفية والمتكلمين والحكماء المتقدمين

متعارضند اشاعره قائل شده‌اند كه كلام حق تعالى قديم است ، يعنى قياس أوّل را امضا كرده‌اند ، وقياس دوّم را ابطال . به اينكه كلام أو را از جنس أصوات وحروف ومؤلّف از اجزاى مترتّبهء متعاقبة ندانند ، بدين ملاحظه كه گويند كلام صفت حق است ، وصفت بايد قائم بموصوف باشد ، ومتكلّم « من قام به الكلام » است . وچون محال است كه حق محلّ حوادث گردد پس كلام أو حادث واز جنس أصوات وحروف نتواند بود . وچون متبادر از كلام ، أصوات وحروف است در اثبات قيام كلام بذات حق بتعب افتاده‌اند . وگويند كلام بر دو قسم است : كلام لفظي ، وكلام نفسي . امّا كلام لفظي عبارت است از أصوات وحروف وكلام نفسي مدلول كلام لفظي است . كه قائم است بنفس متكلّم . وغير علم واراده وكراهت است . بجهة اينكه گاهى خبر داده شود از امر غير معلوم بلكه معلوم الخلاف ودر اين صورت از مدلول كلام لفظي چيزى در نفس حاصل است . وحاصل آنكه علم حاصل نيست . پس معلوم است كه كلام نفسي غير از علم است در صورت اخبار از « ما لا يعلم أو يعلم خلافه » . وهم چنين غير از اراده است ، بجهة اينكه گاهى امر شود به چيزى كه مراد نباشد ، بلكه مراد عدمش باشد . مثل كسي كه امر كند بندهء خود را به چيزى كه مقصودش اين باشد كه آن غلام را اختيار وامتحان نمايد كه أطاعت امرى كند يا نه . ويا اينكه مقصودش اين باشد كه آن غلام مخالفت نموده عذر مولى در نزد حضّار در ضرب وتأديب أو ظاهر شود . وهمچنين است در صورت نهى بر قياس امر ، كه گاهى نهى شود از چيزى كه مطلوب ترك أو نباشد ، بلكه مطلوب فعلش باشد در صورت اختيار واظهار عذر . پس معلوم شود كه در اين دو صورت از مدلول كلام لفظي چيزى در نفس حاصل است . وحال آنكه اراده وكراهت دو صورت امر ونهى حاصل نيست . وبر اين مدّعا استشهاد بشعرى كنند از عرب كه : « ان الكلام الفي لفؤاد وانّما * جعل اللّسان على الفؤاد دليلا » . وچون استشهاد بشعر دلالتى بر مدّعا ندارد زيرا كه شاعر ممكن است كه باعتقاد فاسدى شعري بگويد وحال آنكه در واقع خلاف آن واقع باشد پس در توجيه اين استشهاد گويند