ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

430

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

گفته ونوشته والقا كرده‌اند نه علم حقيقي كه با نور بصيرت دريافت مىشود . تقليد گاهى باطل است مثل كسى كه استوارى خدا بر عرش را بر معنى ظاهرش حمل مىكند ، اگر بر قلبش قدّوسيّت خدا بگذرد كه ذات مقدّس حق از هر آنچه كه بر خلق رواست منزّه وپاك است در اين مورد تقليد برايش جايز نيست مگر اين كه براي خدا دوّم وسوّمى ( مثلي ) فرض كند . در اين صورت است كه براي زدودن اين فرض از ذهن ، دچار وسوسه مىشود ويا دوگانگى حق را به تبع ديگران مىپذيرد وگاهى تقليد حق است ودر عين حال از فهم جلوگيرى مىكند ، زيرا حقي كه مردم مكلّفند آن را بخواهند داراى مراتب ، درجات ، ظاهر وباطن است ظاهرگرايى محض مانع از رسيدن به باطن مىشود . اگر اشكال شود كه به چه دليل جايز است انساني كه قرآن را مىشنود از ظاهر قرآن به باطن آن منتقل شود ، با اين كه پيامبر اسلام فرموده است : « هر كه قرآن را به رأى خودش تفسير كند جايگاهش پر از آتش خواهد شد « 40 » » ، وبر نهى پيامبر از تفسير به رأى آثار فراوانى مترتّب است . از اين اشكال به چند صورت پاسخ داده مىشود : اوّل ، اين حديث پيامبر ( ص ) « براي قرآن ظاهر وباطني آغاز وانجامى است « 41 » » وبا اين گفتهء امام ( ع ) : « مگر بنده‌اى كه خدا فهم قرآن را به أو عطا كرده باشد » معارض است . اگر جز ترجمهء ظاهري نقل شده مورد بحث روا نباشد فايدهء اين فهم چيست ؟ دوم ، اگر تفسير قرآن از طريق عقل جايز نباشد ، شرطش اين است كه از پيامبر شنيده شده باشد واين جز در باره بعضي از قرّاء ممكن نيست . امّا آنچه ابن عبّاس وابن مسعود وغير اينها در تفسير قرآن از خودشان نقل كرده‌اند اين

--> ( 40 ) من فسّر القران برأيه فليتبوّء مقعده من النّار . ( 41 ) انّ للقرآن ظهرا وبطنا وحّدا ومطلعا .