ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

274

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

شمارش است . با توضيح اين دو مقدّمه ، نتيجهء برهان اين خواهد بود كه هر كس خدا را قابل اشاره بداند أو را معدود وقابل شمارش دانسته است . امّا اين كه محال است خدا قابل شمارش باشد چنان كه قبلا بيان شد لازمهء كثرت ممكن الوجود بودن خداست . صورت دوّم احتمال دارد كه مقصود از نفى اشارهء به خدا ، اشاره حسّى ظاهري وباطني به خدا باشد وبيان اين كه خداوند از وحدت عددي منزّه است . توضيح مقدّمهء اوّل اين است كه هر كس با يكى از حواس ظاهري به خدا اشاره كند براي أو حدّ وحدود وپايان قابل احاطه‌اى قرار داده است ، زيرا هر چه با حس ظاهري يا باطني بدان اشاره شود ناگزير در جايى مخصوص با وضع معيّنى بايد باشد وهر چه چنين باشد ناچار داراى حدّ وحدود خواهد بود ، بنا بر اين لازم مىآيد كه خداوند داراى حدود باشد . توضيح مقدّمهء دوّم منظور از قابل شمارش بودن در اين جا اين است كه ذات حق مبدأ كثرتى قرار داده شود كه بتوان براي أو افراد ديگرى فرض كرد . توضيح اين كه هر چه در جهت خاص ووضع مخصوصى قابل درك باشد عقل به امكان وجود أمثال أو حكم مىكند . بنا بر اين كسى كه خدا را به اشارهء حسيّه محدود بداند أو را مبدأ شمارش افراد بسيارى دانسته است ودر نتيجة خداوند را همانند آنها محدود وقابل شمارش دانسته است . در صورتي كه خداوند واحد است ودوّمى ندارد كه پايه شمارش قرار گيرد . اما اين كه خداوند در نفس خود نيز معدود نيست به اين دليل است كه اگر معدود باشد لازم مىآيد كه از اجزاى فراوانى تركيب يافته باشد . زيرا واحد به اين معنى ( مركب از اجزاء ) در حقيقت واحد نيست وگرنه اشارهء حسيّه به آن تعلق نمىگيرد . واحدى كه قابل اشارهء حسيّه باشد لزوما بايد داراى مكان ووضع باشد ، چه داراى اجزا باشد يا وضع ومكان ، مجتمع از دو امر يا أموري خواهد بود ،