ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

256

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

رفتن در عمق آن كمال تيز هوشى است . بنا بر اين تيز هوشى به غواص دريا تشبيه شده وغوص به آن نسبت داده شده است وبه همين معناست فرو رفتن در انديشه وفرو رفتن در خواب . نسبت دادن ادراك به همّت بلند نيز استعاره است زيرا ادراك در حقيقت متّصل شدن جسمي به جسم ديگر است ودر اين جا اتّصال جسم در كار نيست . اضافه شدن غوص به فطن وبعد به همم اضافهء صفت به موصوف است در شكل مصدر ، معناى ضمني كلام اين است كه هوشيارى فرو رونده وادراك همّتهاى بلند أو را در نمىيابند علّت زيبايى اضافه شدن غوص به فطن وبعد به همم وتقديم صفت بر موصوف هم از جهت مبالغه در عدم دستيابى به ذات حق متعال است وهم از آن جهت است كه مىخواهد بيان كند كه تيز هوشى عين غوّاصى وهمّت والا عين بلندى است . اوّلين منظور از بيان اين عبارت مبالغه در عدم دستيابى به حقيقت ذات خداى متعال است ودر گذشته توضيح داده‌ايم كه بلاغت تقديم اهمّ ومقصود اوّل را اقتضا مىكند . دليل اين حقيقت ( كه نمىتوان به ذات خدا دست يافت ) روشن است زيرا حقيقت ذات حق تعالى از جهات تركيب بدور واز جهت داشتن خالى واز تكثّر منزّه است . مىدانيم علّت آگاهى يافتن به أشياء تركيب وحدود آنهاست بنا بر اين صحيح است بگوييم واجب الوجود مركّب نيست وآنچه مركب نباشد حقيقتش غير قابل درك است . پس با توجه به اين حقيقت كه واجب الوجود غير قابل درك مىباشد هوشيارى هر چند شديد وهمّت هر چند بلند باشد أو را درك نمىكند . پس هر كه در درياى جلالش فرو رود غرق مىشود وهر كه ادّعاى رسيدن به أو كند به أنوار عظمتش مىسوزد خدايى جز أو نيست ، منزّه وبلند مرتبه است از آنچه در بارهء أو مىگويند بلند مرتبه‌اى بزرگ . ( 1048 - 1040 ) فرموده است : الّذى ليس لصفته حد محدود ولا نعت موجود مقصود حضرت از عبارت بالا اين است كه مطلق آنچه كه عقل ما از