ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

242

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

[ فصل أول ] [ معاني لغات ] ( مدح ومديح ) : ثناى نيكو ( مدحة ) : وزن فعلة است از مدح به معناى حالتي كه سزاوار مدح است . ( احصاء ) : نهايت شمارش واحاطهء به معدود . در مثل گفته مىشود : أحصيت الشيء ، « شمارش آن را به نهايت رساندم . » احصاء مربوطه به عدد است وبه همين دليل در خطبه به شمارندگان نسبت داده شده است . ( نعماء ونعمه ) : اسمى است كه به جاى مصدر نشسته است وبه معناى نعمت است . ( ادّيت حقّ فلان ) : هر گاه احسان كسى را به مانند احسانش جبران كنند . ( إصابة ) : رسيدن ودريافتن . ( ادراك ) : پيوستن ودست يافتن ( همّة ) : تصميم قاطع واراده در مثل مىگويند : فلان بعيد الهمّة ، هر گاه اراده أو به أمور بزرگ ومهم تعلق گيرد نه به چيزهاى كوچك . ( غوص ) : فرو رفتن در عمق چيزى واز اين جملهء عرب : غاص في الماء إذا ذهب في عمقه ، « هر گاه در عمق آب فرو رود » ، گرفته شده است . ( فطن ) : جمع فطنه در لغت به معناى فهم است ودر نزد علما عبارت است از آمادگى واستعداد ذهني براي آنچه كه مىخواهد درك كند . ( حدّ الشيء ) : نهايت هر چيزى است . ( حدّ ) : منع واز همين معناست كه علما تعريف چيزى به اجزائش را حدّ دانسته‌اند . به اين معنى كه حدّ از دخول وخروج چيزى كه از محدود نيست جلوگيرى مىكند . ( نعت ) : صفت ( اجل ) : مدت معين براي هر چيزى است . ( فطره ) : شكافتن وايجاد كردن . ابن عبّاس گفته است كه من معناى قول خداى تعالى : قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ * را نمىدانستم تا اين كه دو عرب كه به خاطر چاهى دعوا داشتند پيش من آمدند ، يكى از آن دو گفت : انا فطرتها ، « من آن را به وجود آوردم . » ( خلايق ) : جمع خليقه يا به معناى مخلوق است چنان كه گفته مىشود : هم خليفة اللّه وخلق اللّه ، « مخلوق خدا هستند » ويا به معناى طبيعت است زيرا خليقه به معناى طبيعت نيز آمده است . ( نشر ) : گسترش ( وتّد ) : كوبيدن ميخ در ديوار يا غير آن . ( صخورة ) : سنگ بزرگ . ( ميدان ) : حركت دورانى ، ميدان اسم است از فعل ماد يميد ميدا واز همين ريشه است غصن ميّاد ، يعنى ، شاخهء كج يا متمايل . ( دين ) : در أصل لغت بر چند معنا اطلاق