ابن ميثم البحراني ( مترجم : محمدى مقدم / نوايي )

218

شرح نهج البلاغة ( فارسي )

شاذ : چيزى كه با امثالش مطابقت نمىكند . شرر البعير : شترى كه از شترها بگريزد واز نظام آنها خارج شود . مساجله : كسى كه در آب دادن يا مركب دادن ( خانهء كعبه ) بر ديگرى غلبه وفخر مىكند . ريشه اين كلمه از سجل كه به معناى دلو بزرگ پر آب است گرفته شده . فضل بن عباس در بيتي چنين گفته است : من يساجلني يساجل ماجدا * يملا الدلوا إلى عقد الكرب « 5 » حفل القوم واختلفوا : مردم اجتماع كردند وبه وحدت نظر نرسيدند . محافله مصدر باب مفاعله است وبه كار طرفينى گفته مىشود . سيّد رضى كه گفته است لا يحافل ، بدين معناست كه در كلام غير امام ( ع ) جامعيّتى براي فضيلت نيست كه با كلام آن حضرت مقابله كند . قطب الرّحى : در أصل به معناى ميخى بوده است كه سنگ آسيا بر آن دور مىزند ، سپس در هر پايه واساسى كه أمور به آن منتهى وارجاع شود به كار رفته است . در سخن عرب به بزرگ قوم قطب القوم گفته شده است زيرا مدار أمور بر بزرگ قوم مىگردد . وقطب الفلك به دو نهايت محور فلك گفته مىشود وآن خطى است كه گمان مىرود كه از مركز فلك گذشته وفلك بر محور آن دور مىزند . وقطب به اقسام كلامي كه داراى اجزاست واجزا بر محور كلام دور مىزند ، گفته مىشود . خطبه : صناعتي است كه براي اقناع به كار مىرود وموعظه وغير آن را در بر مىگيرد . وعظ : ترساندن ، ودر عرف مردم به يادآورى أيام اللّه ، كار آخرت وعذاب آن وأمثال اينها اختصاص دارد . رساله : پيام ، شامل نوشته وغير آن مىشود زيرا ممكن است پيام با گفتار باشد نه با نوشتار صنف ونوع : در لغت به يك معنا هستند گر چه در عرف با هم اختلاف دارند . اجماع : تصميم جدى بر كارى داشتن وخالص بودن از شك وترديد . أثناء الشيء : ضمن چيزى يا ميان آن . أثناء جمع ثنى ( به كسر ثاء وسكون نون ) است . در مثل مىگويند : أنقذت كذا بثنى كتابي يعنى « آن را در ميان كتابم قرار دادم . » .

--> ( 5 ) كسى كه با من از روى افتخار مجادله كند بر شخص بزرگى افتخار كرده است ومانند اين است كه بخواهد دلو را به وسيله ريسمان پر آب كند .