خواجه نصير الدين الطوسي
9
آغاز و انجام ( فارسي )
فصل دوم در اشاره بمبدأ و معاد و آمدن از فطرت اولى و رسيدن بانجام و ذكر شب قدر و روز قيامت مبدأ ، فطرت اولى است و معاد عود به آن فطرت است ، فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ 1 ؛ كه اول خدا بود و هيچ نه ، « كان اللّه و لم يكن معه شىء » 2 . پس خلق را از نيست هست گردانيده ، وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً 3 . و به آخر خلق نيست شوند و خدا هست بماند ، كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ 4 . پس چنان كه هست شدن خلق بعد از نيستى مبدأ خلق است ، نيست شدن بعد از هستى معادشان باشد . چه آمدن و رفتن چون مقابل يكديگرند هر يك عين ديگرى تواند بود ، كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ 5 . و از اين جاست كه به حكم مبدأ خدا بگويد و خلق جواب دهد ، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى 6 ، و به حكم معاد خدا بگويد و هم خدا جواب دهد ، لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ 7 . و خلق چون اول از خدا وجود يافتهاند و نبودهاند پس به آخر هست شدهاند ، پس وجود بخداى سپارند ، إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى 8