حكيم زجاجى

760

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

75 به دو گفت بايكيال با رنج و داد * كه ديدى تو تدبير بدكار داد مرا بر تو عاليد ( ؟ ) آن بدگمان * زند تير پيدا و پنهان كمان به دو گفت موسى تو برگرد زود * بر مهتدى رو به كردار دود بگو كآمد [ م ] من به سوگند و پند * ببندم تو را تا شوى سربلند چو اين كرده باشى به حيلت گراى * مگر اندر آرى سرش زير پاى صواب آمد اين راى بايكيال را * به سامره آمد ز ره حال را سپاه اندرآورد يك شب به شهر * درون و برون پر ز خشم و ز قهر چو آمد بر مهتدى نامدار * برآشفت با بدنشان شهريار ورا گفت چون آمدى پيش من * نمك مىكنى بر دل ريش من تو را گفته بودم كه شو تند و تيز * به شمشير كين خون موسى بريز تو از مهر من روى برتافتى * كنون آنچه مىجسته [ اى ] يافتى به مير سرافراز بايكيال گفت * كه از تو سخن كرد نتوان نهفت بزرگ است موسى و من كهترم * چگونه كشم تيغ بر مهترم ورا لشكر از خيل من بيشتر * به صد پايه باشد ز من پيشتر نيارستم اى شاه اين كاركرد * بر او مهتدى بر من انكار كرد سرش را بفرمود برداشتن * به نيزه به ابر اندر افراشتن همى گفت تركان به درد و دريغ * بكشتند خويشان ما را به تيغ ز فرمان ما دم‌به‌دم سركشند * به ما بر به كين تير و خنجر كشند ببايد به كين بيخ تركان بريد * به زر دشمن جان ببايد خريد چو زآن نامور بازپرداختند * سرش را ز بالا درانداختند چو لشكر سر نامبردار ديد * بريده به خنجر چنان زار ديد بشوريد بر در سراسر سپاه * گرفتند پيرامن قصر شاه خليفه به بيرون فرستاد مرد * بر آن سواران با كين و درد كه بودند با مهتدى يار غار * بر او كرده بيعت ز دل چند بار برفتند آن نامداران چو باد * به پيش در قصر فرخ‌نژاد به تركان عاصى درآويختند * ز يكديگران خون همى ريختند چو پيوسته شد آن‌چنان كارزار * به قتل آمد اندر ميان شش هزار