حكيم زجاجى

757

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ببايد به گفتار من گوش داشت * خنك آنكه با خويشتن هوش داشت محمد بود نام آن نامدار * پدر واثق آن شاه فرخنده‌كار نه مطرب رها كرد و نى مويه‌گر * برون كرد از آن شهر پرخون‌جگر ز سامره رامشگران را براند * سگى اندر آنجا ، شكارى نماند به غايت بد آن نامور دين‌پرست * چو بر مسند كامرانى نشست خم خمر بشكست و باده بريخت * فروشندهء مى به بيرون گريخت به ايام او هيچ‌كس مى نخورد * وگر خورد از وى برآورد گرد سگان شكارى بفرمود كشت * همه سگ‌پرستان نمودند پشت بياراست گيتى به عدل و به داد * در آن شهر بنياد خوبى نهاد نبد بر در نامور نامدار * نه حاجب ، نه سرهنگ ، نه ميربار همه قصهء خويشتن خوانده‌اى * ز لب در سخن گوهر افشانده‌اى ز دزدان بريدى به يك دانگ دست * بدى خونى از تيغ آن شاه پست سر خونيان را بينداختى * ز دزدان جهان بازپرداختى نماندى به گيتى جفاپيشه را * زدى بر سر مفسدان تيشه را به ايام آن مرد پاكيزه‌كيش * چرا كرد بر يك زمين گرگ و ميش به دوران آن مير گردن‌فراز * كبوتر همى بود بر دوش باز دل مىپرستان از او شد به درد * نيارست كس در جهان باده خورد به اقبال آن سرور كامياب * خرابات‌ها شد سراسر خراب ز بيمش در ميكده بسته شد * دل مىپرستان ز غم خسته شد به ايام معتز شه شيرگير * به قزوين درون « 1 » بود موسى ، امير چو موسى ز تركان خبردار شد * پى مهتران جانش افگار شد چو دانست كايشان به انبارها * كشيدند نعمت از آن كارها گرفتند تركان به خروار سيم * همان لعل و ياقوت و درّ يتيم ز رى روى خود را به سامره كرد * همى رفت با خيل چون باد و گرد

--> ( 1 ) درى