حكيم زجاجى
754
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
فزون ز اين چو مير آشكارا كنم * شما را همه نيكويىها كنم ورا در خزينه جوى زر نبود * چراغ مرادش از آن بر نبود دلاور به تركان شوريده گفت * كه اين راز دارند اندر نهفت [ كه ] تا من زرى « 1 » را به دست آورم * وز آن زر عدو را شكست آورم برفتند تركان به كردار تير * به صالح بگفتند از كار مير كه او بسته دارد به خونت كمر * نخواهد تو را زنده اى نامور به تركان چنين گفت كاين راز كار * برون برد بايد كه شد خاكسار در اين داستان ماند جانم عجب * برفتند تركان به ماه رجب به درگاه معتز چو شير ژيان * به كينش ببسته كمر بر ميان يكى را بگفتند تا در سراى * شود پيش معتز به عقل و به راى بگويد « 2 » كه ميران تو بر درند * درآيند و روى تو را بنگرند سرافراز آن روز بيمار بود * دل نازكش جفت تيمار بود جهاندار بد خورده داروى كار * نبد هيچكس را بر شاه بار بشد صالح اندر سراى امير * نشست از بر كرسى آن بىنظير به پيش در هجرهء شهريار * نبد باد را پيش آن شاه بار فرستاد يك تن به نزد امام * كه از خانه يك دم به بيرون خرام ضعيفم به غايت به دو مير گفت * نيايم من اين دم برون از نهفت به صالح بگو تا درآيد برم * نشيند زمانى بر بسترم بگويد حديثى كه دارد به من * چو بشنيد صالح در آن انجمن بفرمود صالح به تركان چين * كه رفتند در اندرون پر ز كين گرفتند پايش كشيدند پست * از آن حجره بيرون به كردار مست پس آنگاه در آفتابش به پاى * همى داشتند اندر آن خوشسراى زدندش به مشت و به چوب گران « 3 » * گرفتند بر گردش از هركران بگفتند هين ، خلع كن خويش را * نگهدار جان بدانديش را تعلل همى كرد در خلع مير * همى گفت فرمان برم ناگزير
--> ( 1 ) كلى ( 2 ) بگوبند ( 3 ) بوس كران