حكيم زجاجى

1338

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

. . . . . . . . . . . . . . . . . . در اضطراب * براى گذر كرد لشكر شتاب چو بر جسر انبوه شد مشغله * گسسته شد از جسرها سلسله چو ملاح آن ديد شد در گريز * بهاران و باران بد و آب‌خيز . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بوم‌وبر * عقاب غم و فتنه بگشاد پر دجاله ز بغداد آمد برون * سر رايت خسروى شد نگون به غارت ببستند رندان ميان * ببردند بسيار سود و زيان . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . از برون * بيامد گروهى ز شهر اندرون به غارت ببردند از اين قوم بار * خلل‌هاى بىمر درآمد به كار سپاهى كه بر جانب شرق بود * زره‌پوش گشتند و آمد چو دود ستادند تا كرد لشكر عبر * زمين بود آن روز زيروزبر گذر كرد سلطان به كشتى ز رود * همىداد نيكىدهش را درود سراپرده و دختران سراى * همان خيمه و خرگه و چارپاى بماند آن‌همه رخت ز آن روى آب * دل شاه پرآتش تيزتاب زدند آتش آن روز در منجنيق * به هم در شده مؤمن و جاثليق على كوچك آمد به كردار گرگ * به گردش ز گردان سپاهى بزرگ باستاد تا رخت سلطان تمام * ببردند از دجله بيرون به كام كنيزان از آن آب با خادمان * گذشتند خرم‌دل و شادمان به پى در ببردند بنگاه شاه * نهادند سر نامداران به راه همه شب سپه بود بر پشت اسب * فروزان به كردار آذرگشسب چو شد روز روشن ، به كردار باد * بنه برنهادند و رفتند شاد برفتند از آنجا دو فرسنگ راه * شه نامدار و سراسر سپاه در آن كوه و صحرا فرود آمدند * سراسيمه بىتاروپود آمدند نبد قوتى خيل بغداد را * ميان بسته بودند بيداد را « 1 » نبد مانده دهليز و پرده‌سراى * يكى خيمه كردند خالى به پاى على كوچك از هركرانى « 2 » بتاخت * همه كار و اسباب سلطان بساخت

--> ( 1 ) پيدا ورا ( 2 ) كران