حكيم زجاجى

1329

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

برآرد ز پستى برد بر فراز * نماند به كس ، در نماند دراز تو زنهار با راى و تدبير باش * به دولت جوانى ، به دل پير باش همه خلق را خسروا نيك دار * به شيرين زبان تا شوى كامكار نگه خوب كن دودمان مرا * مكن تيره ، روشن روان مرا تو آن كن ز نيكى ، كه من كرده‌ام * بسا خون كه آن بهر تو خورده‌ام در ايشان به چشم كرامت نگر * نگه دار آن قوم را سربه‌سر اگر نيك باشى تو با آن گروه * تو را بخت هردم فزايد شكوه وگر ننگرى سوى ايشان به مهر * بپوشد ز تو بخت فرخنده چهر « 1 » نهاد از بر چشم ، انگشت شاه * وز آن جايگه كرد سر سوى راه به همدان شد آن شاه فرخنده‌پى * جهان‌پهلوان خسته شد سوى رى فزون گشت رنج تن شهريار * تنش درنيامد ز دارو به كار نبد دارو « 2 » اندر دم مرگ سود * بنازيد از آن درد جان حسود به ذالحجه در شهر رى جان بداد * به همدانش بردند مانند باد ز پانصد فزون بود هشتاد و يك * همين دار چشم از شمار فلك مهين‌شاه خاقانى بىقرين * به تبريز شد زود زير زمين همان سيف دين بكتمر در خلاط * كه گسترده بود از بزرگى « 3 » بساط شب و روز با صوفيان شهريار * به وجد و سماع اندرون كامكار ورا وجد و حالت بدى ماه و سال * نبوديش از رقص كردن ملال بيامد يكى ملحد « 4 » از كردكوه * بشد صوفيانه ميان گروه به رقص اندرون بود مير دلير * بغريد ملحد به كردار شير بزد خنجر آن نازنين را بكشت * نبيند بدانديش روى بهشت قزل‌ارسلان در دوين بود شاد * وز آنجا بروبوم كرجى گشاد اتابك فرورفت در شهر رى * به همدانش بردند هنگام دى يكى مدرسه مادرش كرده بود * يكى قبه در وى برآورده بود در آن قبه شد مرقد پهلوان « 5 » * ز چشم سران خون دل بد روان

--> ( 1 ) مهر ( 2 ) دار ( 3 ) نزرى ( 4 ) محله ( 5 ) مربد بهلون