حكيم زجاجى
1301
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چپ و راست در جاى بشتافتند * چنان چاه و سردابها يافتند پر از كشته ديدند افكنده خوار * شمردند ، افزون بد از يك هزار بسى را در آن چاه خون ريخته * گروهى نگون اندر ، آويخته تنى چند از آن زخمهاى درشت * بدند اندر آن جايگه نيم كشت چو بردند از آن خانه بيرون خبر * فغانى برآمد از آن بوموبر همه شهر آنجا نهادند روى * جهانى از آن فتنه پرگفتوگوى به گردون گردان همىشد خروش * كشيدند آن كشتگان را به دوش خروشى برآمد ز پير و جوان * شد از چشمها بر زمين خون روان [ مدينى ] كه بانى آن كار بود * شد اندر ميانه گرفتار زود زن و كودكان ورا بسته زار * به بازار بردند ، دلخسته ، زار دگر آن كسانى كه بودند يار * در آن كار با كور زناردار بريدندشان در زمان دست و پاى * بكندندشان چشم از سر بهجاى به بازار در آتش افروختند * به زارى تن جمله را سوختند چو سلطان ز بغداد گرديد باز * شده فارغ از كين و رزم اياز بر آن قلعه فرزند عطاش خام * شده بود چون ماه كرده مقام به دل بر ، هم از ملحدى بار داشت * بر آن قلعه بسيار انبار داشت محمد بيامد به كردار شير * فرستاد لشكر به قلعه دلير گرفتند آن قلعه را در حصار * برآمد بر اين مدتى روزگار چنين رزم كردند تا هفت سال * تلف شد در آن كار بسيار مال وزيرى كه سعد الملك « 1 » نام داشت * دلش در ره ملحدى كام داشت به دل بود با ملحد ، آن گبر يار * ندانست از كار او شهريار به شهر صفاهان گروهى گزين * كه بد پيشواى همه صدر دين همان قاضى شهر آگاه بود * كه سعد الملك نام گمراه بود بگفتند با شاه احوال مرد * از ايشان سخن هيچ باور نكرد بر او شاه را اعتمادى تمام * بدى ، ز آن نبشتند قول امام
--> ( 1 ) سعد الملك آوجى كه در آن زمان وزارت سلطان تعلق به وى مىداشت و در خفيه دعوت ملاحده را قبول كرده بود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 504 .