حكيم زجاجى

1296

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دگر مملكت بركيارق گرفت * بماندم ز كار جهان در شگفت برآسود از فتنه چرخ كبود * به خطبه روان نام آن هردو بود به بغداد شد بركيارق چو ماه * به راه اندرون گشت [ ناگه تباه ] پسر داشت نامش ملكشاه بود * ز خوبى چو بر آسمان ماه بود برآنم كه عمرش بد افزون ز پنج * بپرورده بابش به درد و به رنج اتابك ورا بود دستور باز * كه سلطان ورا برده بد بر فراز چو هشت از بر سال شعش ( ؟ ) گذشت * ز رنج گران شاه در غم شكست جوان بود ناديده سير اين جهان * بمرد و شد از چشم مردم نهان ورا عمر بد هشت بالاى بيست * برفت و بر او آسمان خون گريست در آن خسروى بود فرخ هلال * به زودى پذيرفت ماهش زوال نبد خرم و خوش يكى ماه شاه * شب و روز در جنگ بد با سپاه برآنم كه يك روز خرم نزيست * ندانم كه تخت شهى جاى كيست برفتند اين [ جا ] سخن روشن است * يكى گويد اين ملك از آن من است چو بينى فرورفته باشد به خاك * تهىدست از مهره و حقه پاك مشعبدگر است اين سپهر به غم * كه گاهى فزون مىكند گاه كم كند چهره و جسم ما زير گل * نهان و نگردد ز كرده خجل گمانم كه بد سيزده سال شاه * بر آن بر فزون بد سه روز و دو ماه چو گل در جوانى فروشد به گل * چو غنچه به مرگش همه تنگدل سلطنت محمد بن ملكشاه چهارده سال و سه ماه به عهد جوانى و فصل بهار * فروشد به خاك آن سر تاجدار محمد ز مرگ جوان كام يافت * به درد برادر دل آرام يافت رخش را چو خورشيد بودى شعاع * برآنم كه بد كنيتش بو شجاع « 1 » [ غياثش ] لقب بود و دين‌دار بود * سرافراز را داد و دين كار بود

--> ( 1 ) در آخر جمادى الدول سنه تمان و تسعين و اربعمائه به نام سلطان محمد بن ملكشاه سلجوقى ، ابو شجاع خطبه مندرج كردند . حبيب السير ، ج 2 ، ص 316 .