حكيم زجاجى
1294
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
زبانا ز تو من به رنج اندرم * ببرم سرت تا نبرى سرم چه بايد سر بىگناهى بريد * بدان تا شود پادشاهى پديد در اين سال سلطان اعظم چو ماه * جهاندار سنجر ، شه نيكخواه خجستهلقا بود و فرخندهپى * بشد از هرات و بيامد به رى « 1 » به سلطان محمد بپيوست شاه * كه بودند آن هردو با رسم و راه ز يك مام بودند و از يك پدر « 2 » * خوش و خرم از ديدن يكدگر ملك بركيارق كه سردار بود * در آنگه به بغداد بيمار بود چو صحت پذيرفت لشكر براند * به يارى جهانديدگان را بخواند چو بر چارصد شد نود سال و پنج * به راحت مبدل شد آن درد و رنج ز بغداد سوى مداين كشيد * وز آنجا به تون و به قاين رسيد چو آمد دلاور به سرحد رى * بكردند صلح آن دو فرخندهپى محمد به قزوين شد از رى چو شير * سوى اصفهان بركيارق دلير محمد پشيمان شد از صلح خويش * سر جنگ مىخواست كآرد [ به پيش ] غلامى بدش [ ايتكين ] ماهروى * از او ديد آن صلح را رنگوبوى گرفت آن جوان را و ميلش كشيد * چراغ دو چشمش [ بشد ] ناپديد امير دگر بود بسمل به نام * ورا نيز گردن بزد خويش « 3 » كام ز قزوين برون شد چو كاو [ و ] سكى * بزد كامران پنج نوبت به رى چو آن عهد بشكست بربست بار * ورا چرخ بشكست در دست كار چو پيمانشكن گشت شاه « 4 » جهان * شد از چشم او روى دولت نهان « 5 » هرآنگه كه شد شاه پيمانشكن * بپوشد به تن بر ، سپهرش كفن بتابد از او بخت فرخنده چهر * ببرد از او ماه تابنده مهر بيامد چنان با سپاهى گران * به راه صفاهان بشد كاروان برآويخت با بركيارق به جنگ * نبودش جز از باد چيزى به چنگ شكسته شد از شه چو پيمان خويش * نديد اندر آن درد ، درمان خويش گريزان ز پيش برادر برفت * از آن بوموبرزن چو آذر برفت
--> ( 1 ) مرت و بامد بدى ( 2 ) رنگ مام بودند و رنگ بذر ( 3 ) خون ( 4 ) كشت تباه ( 5 ) دور روان