حكيم زجاجى
1284
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو سلطان كت ( ؟ ) رفت اندر گريز * برفتند سلجوقيان تند و تيز سرافراز طغرل بگ بىهمال * كه بو طالبش خواندندى به فال به شهر نشابور شد سرفراز * به رويش در شهر كردند باز نشست از بر تخت مسعودشاه * فرستاد هر جاى بىمر سپاه به ماه صيام اندر آن شهر بود * ز اقبال و دولت ورا بهر بود همان دم مناديگرى برنشاند * ز لب در سخن درّ و گوهر فشاند كه كس را كنون با كسى كار نيست * ز ما خلق را درد و تيمار نيست چو مسعود با ما نكرد اتفاق * به دل در ورا بود كفر و نفاق به ما داد يزدان كلاه ورا * نگون كرد يكسر سپاه ورا ز ناگه به مسعود رفت اين خبر * دلش گشت از اين چرخ زيروزبر سپاهى گران نامور جمع كرد * برآمد به گردون گردنده گرد آمدن سلطان مسعود و رفتن به هزيمت ز غزنين برون رفت با لشكرى * به هرجا كه بود از بزرگان سرى ره بست بگرفت ، آمد چو باد بهار * ميان را ببست و بغل برگشاد به سوى خراسان شد از گرد راه * به گردش ز اندازه بيرون سپاه در آن روزها بود طغرل به طوس « 1 » * همىزد در آن بوموبر بوق و كوس « 2 » جدا بد ز چغرى بگ سرفراز * بدانست مسعود پوشيده راز شب تيره ناگاه لشكر براند * بدانسان كه ماه سما خيره ماند ز اسب اندرآمد بر آن روى راه * نشست از بر پيل مسعودشاه بد از بست تا طوس چل ميل راه * بر آن پيل شد نيك افتاده شاه شه شرق بر پيل در خواب شد * چو از جوى اقبال او آب شد نيارست كس پيل را راند تيز * كه بردست با چرخ گردان ستيز چو بد راه آهسته شد مهريار * خبر يافت طغرل بگ نامدار
--> ( 1 ) طوى ( 2 ) كوى